<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جان‌دار</title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 30 Aug 2026 01:08:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>هنوز منتظرم </title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/209</link>
<description>سلام خداجان. امروز یک لیوان اب ریختم کفِ زمینِ اشپزخانه و همینطور خیره نگاه میکردم که چطور ارام ارام و التماس‌گونه خودش را به جاهای مختلف میکشانَد، بعد فکر کردم شاید من هم همینم، یعنی واقعا من هم همینم. همینطور ارام و ملتمسانه خودم را به این طرف و ان طرف میکشم. اما خب اب دست‌ِ کم همیشه راهی را پیدا میکند و من حتی راهِ اتاقِ خودم را هم گُم میکنم. اب سر اخر به چاه رسید و من سراخر به هیچ‌جا. خدای خوبم.</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 01:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/209</guid>
</item>
<item>
<title>توروخدا نشکاف</title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/208</link>
<description>سلام خداجان. امروز همینطور که از کفگیر به‌عنوانِ میکروفون استفاده میکردم و داد میزدم &quot;تو رو به‌خدا اگه میشه تنها نرو&quot;، تصمیم گرفتم کمی گریه کنم. خدای خوبم، امیدوارم کم‌کم تصمیم گرفته‌ باشید کمک‌م کنید، چون من امروز خیلی دلم میخواست به‌جای فلفل‌های کنارِ کبابِ توی ماهیتابه میبودم، یا به‌جای کاسه‌ی چینیِ مامانجون که از دستم افتاد و هزار تکه شد. اما خب به‌جای دخترکی هستم که صبح در اسانسورِ اداره‌ی ثبت‌احوال گیر افتاد تا برق بیاید و ظهر در زمین چمنِ کنارِ مترو</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 01:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/208</guid>
</item>
<item>
<title>حق برای من. </title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/207</link>
<description>سلام خداجان. دیگر کار با &quot;خودم تنها از پسش برمیایم&quot; و قُپی امدن‌های روزانه‌ام جمع نمیشود، لطفا کمکم کن. خیلی خوب میدانم که یحتمل از دستم خسته‌ای و از گله‌های هر روزه‌ام کلافه و از فریادهایم ازُرده. اما باید بگویم که این‌بار برای گله و درخواست و التماسِ کمک‌م، دیگر خجل نیستم، چون واقعا حق دارم که گله کنم و التماس کنم که شما را به هرکسی که دوست داری کمکم کن! یعنی گمانم این‌بار حق با من باشد، اصلا شما که مهربانی اگر حق برای من نیست هم حق را به من بده، حق را</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 01:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/207</guid>
</item>
<item>
<title>هنوز هم مهربانی؟ </title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/206</link>
<description>سلام خداجان. درحالی که روی صفحه‌ی قفل گوشی‌ام نوشته‌ام شما ارحم‌الراحمین هستید، دیگر نمیدانم شما واقعا مهربان هستید یا نه. اما من در هر صورت خیلی خیلی زیاد به شما نیاز دارم و درنهایت هم هیچکس را به جز شما ندارم. تقریبا باید التماستان کنم به دادم برسید و دستم را گرفته و از باتلاق بیرون بکشید. خودم تمام تلاشم را میکنم اما زورم نمیرسد. گمانم زورِ شما برسد و بتوانید نجاتم دهید. دیگر اطمینان ندارم که مهربانِ مهربان باشید، اما اطمینان دارم که هرچه بخواهید زورتان</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 01:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/206</guid>
</item>
<item>
<title>کنکور، تمام. </title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/205</link>
<description>امروز صبح اقای اسنپی یک خیابان مانده به حوزه‌ی کنکور برایم دعای‌عهد گذاشت، اقای اسنپی دوباره یادم انداخت تنهایی فوق‌العاده و باشکوه نیست، اما گاهی کمی ارامش به همراه میاورد، البته خیلی وقت‌های زیادی هم ارامش را صلب میکند و اضطراب را هدیه میدهد، چیزی در مایه‌های امروز که از کی تا کی یک ساعت و نیمِ تمام، از تقاطعِ سمیه و حافظ تا تقاطع طالقانی و برعکس، قدم‌های تند و تند برمیداشتم و هر ایه‌ و سوره‌ای که به یاد داشتم زمزمه میکردم و تمام تنم به لرزه افتاده بود،</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 23:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/205</guid>
</item>
<item>
<title>من و چنگیز </title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/204</link>
<description>تنهایی باشکوه و بی‌نظیر و این چرت و پرت‌ها نیست. من از تنهایی بی‌زارم، امروز هم برای چنگیز دو ساعتِ تمام سخنرانی کردم که چرا تنهایی وحشتناک است. جنگیز خروس است! پسرک وقتی جوجه‌رنگی بود ان را خرید و الان تقریبا خروس است، همه که میروند فقط من و چنگیز خانه میمانیم. حتی امروز به چنگیز پیشنهاد کردم فردا برای کنکور همراهی‌ام کند که در جواب انگشتم را نوک زد. من از تنهایی برای خاطرِ تنها به سینما و کافه و بیمارستان و حتی کنکور رفتن بیزار نیستم، من از این بیزارم که</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 16:37:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/204</guid>
</item>
<item>
<title>عقاب</title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/203</link>
<description>غم هیچ‌وقت تمامِ کارهای روزمره را لغو نمیکند، گمانم بزرگترین خاصیتِ غم همین باشد، لطف میکند و به من کمک میکند همزمان با غم‌گین بودن در زندگیِ نازم دست و پا بزنم اما چیزی را متوقف نکنم. امشب بعد از سیلِ عظیمی از امید و ذوق که به وجودم روانه شد، سیلِ عظیم‌تری از غم و دلشوره را به درونم راه دادم و برخوردِ امید و غم نتیجه‌ای جز موجی دیوانه‌کننده در پی نداشت. چرا باید تنهایی را باشکوه بنامی؟ صرفا چون از دور زیبا به نظر میرسد؟ بنده در تنهاییِ فوق‌العاده باشکوهِ</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 16:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title>شکوهِ پوشالیِ تنهایی </title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/202</link>
<description>در ستایشِ صندلیِ خالیِ روبه‌رو؟! مثلا باید بگویم آه چه تنهاییِ فوق‌العاده و باشکوهی. فاطمه بعضی وقت‌ها مینویسد &quot;چیلیک چیلیک اشک&quot; امروز هم تا قبل از وارد شدن به دنیای تنهاییِ باشکوه، من هم چیلیک چیلیک اشک میریختم اما متاسفانه کوله‌پشتیِ پوسیده‌ام را که روی صندلیِ روبه‌رو گذاشتم و نشستم، اشک‌هایم از چیلیک چیلیک به سطل سطل ارتقا پیدا کردند! بی‌چاره پسرکی که امد سفارش بگیرد و بی‌چاره‌تر من که نمیدانستم کیکِ روز بخورم یا پاستا یا ابدوغ! و هر سه دقیقه یکبار</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 16:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
<item>
<title>زیبایی‌شناسی غم</title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/201</link>
<description>هشتاد و چهار. غم رمانتیک است یا باشکوه؟ گمانم هیچکدام. اما گوشه‌ای از ذهنم زیبایی‌شناسیِ غم را اثبات میکند. شاید برای این خاطر است که غم، وقتی به اندازه‌ی کافی طولانی میشود دیگر فقط غم نیست. نورِ کم‌رنگِ عصر است، اهنگی است که بی‌دلیل دوستش دارم، خیابانی است که دلم نمیخواهد از ان رد بشوم و در عین حال هر بار از همان‌جا میگذرم. ادمیزاد گاهی انقدر با غم زندگی میکند که برایش خانه میسازد، مثلا من دیشب پرده‌ای برای پنجره‌ی اتاقِ غم‌م انتخاب کردم! من سعی میکنم به</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 21:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/201</guid>
</item>
<item>
<title>ماهی کپور</title>
<link>https://fatemehsad.blogfa.com/post/200</link>
<description>هشتاد و یک. اگر میتوانستم وسطِ خانه‌ی مادرجون مینشستم و زار زار به پهنای صورتم اشک میریختم، اینکه همه‌چیز من را بی‌نهایت به یادِ تو میاندازد ازارم میدهد. تا کی قرار گذاشته‌ایم همه‌چیز به تو گره بخورد؟ و تا کی من این‌همه از خودم دورم و از تو هم دورتر؟ تو کجایی؟ در گُستره‌ی بی‌مرزِ این جهان؟ تو کجایی؟ هشتاد و دو. انتهای جمله‌ام را قورت میدهم و از پنجره به عابرانِ پیاده و گربه‌ی لَنگان نگاه میکنم. گمانم اگر میتوانستم پرواز کنم همه‌چیز بهتر بود! پرواز میکردم و</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 23:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemehsad</dc:creator>
<guid>fatemehsad.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
</channel>
</rss>
