اگر فردا هم این جنگ تمام نشود، رکوردِ جنگِ پیشین را خواهیم زد! امروز روزِ یازدهم جنگِ کذاییِ دوباره است. پسرک امروز در ازای این که اجازه دهد بوس‌ش کنم ازم چهارتا برچسبِ مک‌کویین گرفت! اگر جنگ تمام شود قول میدهم بدونِ بوس هم به پسرکِ کلاسِ‌اولی برچسب بدهم. پیامی که خیلی روزِ پیش برایش نوشته بودم، امروز که با کانفینگِ فاطمه ده دقیقه وصل شدم، ارسال شد، البته ان پیام تاریخِ انقضایش همان شب که نوشتمش تمام شد! پشتش ان پیامی که فاطمه در کانالش نوشته بود "زنده باشی یا نه هم من ندارمت. چه فرقی داره دیگه؟" را فوروارد کردم. راستی راستی هم فرقی نمیکند اما خب دانستنِ اینکه زنده است یا نه اسوده‌ترم میکند. امشب دومین شب قدر بود، ایکاش صدایم به خدای عزیزم میرسید، ان‌وقت از او میخواستم اوضاع را تغییر دهد، طوری که هیچکدام از این بچه‌ها معنیِ جنگ را ندانند، طاهره خوشحال باشد، فاطمه امیدوار باشد، عطیه اشک نریزد، همه‌چیز ارام و خوب باشد، انقدر خوب که حتی ان ارزوی محالم هم ممکن بشود. نمیدانم، حالا که نه صدایم به خدای عزیزم میرسد و نه دستم به دامنش. از تمامِ جوشن‌کبیر فرازِ بیست و هشت و پنجاه و نُه همیشه‌ی خدا اشکم را در میاورند، واقعا "یامجیب‌من‌لامُجیب‌له"؟ نمیدانم. دیگر هیچ‌چیز را نمیدانم. ای کاش واقعا همه‌چیز مثلِ فرازِ بیست و هشت و پنجاه و نُه از جوشن‌کبیر بود. یا مثلِ پیام "دلم برات مثل چی تنگ شده". نه البته، نمیخواهم من این سر ایران و او ان سر، اصلا دلم نمیخواهد هیچوقت دلم برای کسی تنگ شود یا کسی دلش برای من، اصلا اگر دستم به دامنِ خدای عزیزم میرسید میگفتم ادمهای عزیزم را به من بدوزد! نمیدانم خدای عزیزم کجاست، نمیدانم ممکن است در ترافیکِ پشتِ جنگنده‌ها گیر افتاده باشد یا نه، اما امیدوارم زود اینجا برسد، بیاید پایین و یا سپرِ محافظتی برایمان بسازد، یا غم‌ها و جنگنده‌ها را از اینجا محو کند. چمیدانم، فقط امیدوارم برسد. تا دیر نشده.

۱۹ اسفند ۱۴۰۴

ـ ۱۱۴