امشب هم اینجا لرزید، خیلی خیلی زیاد. بیشتر از همیشه و کمتر از روز هفتم. صدای من را از روز سیزدهم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. همین بدترین خبری‌ست که میتوانم بنویسم، سیزده روز این جنگ طول کشیده، و بیشتر هم طول خواهد کشید. نمیدانم چقدر دیگر قرار است نوشته‌هایم اغشته به جنگ و موشک و پهپاد و کوفت و زهرمار باشند، اما میدانم در موقعیت فعلی مغزم طوری همراهی نمیکند که از چیز دیگری بنویسم. حتی همراهی نمیکند برای پسرم بنویسم، اول فکر میکردم شاید برای پسرم از این روزها بنویسم، اما نه. هیچ نمیخواهم او بویی از این روزها ببرد، نمیخواهم هیچ کودکی بویی از این روزها ببرد. فاطمه میگفت پدر یکی از بچه‌هایش که کلاس ششم است شهید شده، نمیدانم اگر دخترک بزرگتر بود برایش فرق میکرد؟ چقدر فرق میکرد؟ اما ایکاش بچه نبود. هیچ کودکی نباید از جنگ بویی ببرد! امشب اخرین شب قدر بود، نمیدانم صدای کسی به خدای عزیز و مهربانم میرسد یا نه، اما اگر صدای کسی به گوشش، یا دست کسی به دامنش میرسد، التماس میکنم از او التماس کنید ما را نجات دهد، ما را هم نه، کودکان را نجات دهد! احتمالِ بودنِ پسر من که بگویی نگویی به صفر رسیده، اینهایی که هستند را نجات دهد، خدای عزیزم صدا میرسد؟ فکر کنم باز هم سیم‌هایمان اتصالی کرده. چمیدانم. امروز روز سیزدهم جنگ بود، بعد از صدای مهیبی که سرِ شب امد با خودم فکر کردم چرا اینجا لرزید؟ چرا نزدیک بود؟ که صدایی کنار گوشم بگوید "دیدی هنوز هم میترسی؟". بله. گمانم هنوز هم میترسم، مگر میشود از این همه صدا و انفجار و جنازه و دود و خرابی نترسید؟ نمیدانم اینها که نمیترسند چه معجونی سر میکشند! ایکاش من هم نمیترسیدم. یک طرف مغزم دستور داد" سالهای دور از خانه" دانلود کنم و خوشحال و خندان و اینجور چیزها باشم، یک طرف دیگرش فرمان صادر کرد که "چرنوبیل" دانلود کنم و خودم را عذاب علیم بدهم که نکند ما شبیه چرنوبیلی‌ها بشویم. نمیدانم چقدر با چرنوبیلی شدن فاصله داریم، اما امیدوارم حداقل همانقدر فاصله داشته باشیم که با ازاد بودن!

پ.ن: اگر دو مرتبه شبیه ان یارو در گالیور شده‌ام یا خیلی ناامیدتان میکنم عذر مرا بپذیرید.

۲۱ اسفند ۱۴۰۴

ـ ۱۱۲