آوارِ اسمان
این که عادت کنیم خوب است یا بد؟ به چه؟ جنگ؟ کدام جنگ؟ جنگِ موشک و کشورها؟ جنگِ روان و ادمها؟ چمیدانم. مغزم درد میکند یا در شُرُفِ انفجار است. مثلا دو روز مانده به عید؟ با چه سال را تحویل میکنیم؟ درون سفره سبزه و سیب و سکه و سیر و سماق و سنجد و سمنو و سوگ و ستم میچینیم؟ نمیدانم. دیروز گفتم ممکن است فرار کنم بروم چلندر یا هرجا که صدایی به گوشم نرسد، هرجا جز اینجا. اگر صدای من را میشنوید از روز نوزدهم جنگِ کذاییِ دوباره است. از زیر اوار؟ نه دقیقا انطور که فکر میکنید. از زیرِ اوار ساختمان نه. اما از زیر اوارِ اسمان! بله. اسمان اوار شده روی سرمان. دیگر ابی نیست، رنگِ موشک و جنگنده و پهپاد و پدافند است، هر رنگی که باشند. همهمان زیرِ این اسمان مدرکِ دکترای صداشناسی گرفتهایم! از پسرکِ هفت ساله تا پیرمرد هفتاد ساله، میتواند بفهمد صدایی که از اسمان میاید دقیقا صدای چیست، بعضی جوانترها و انهایی که خیلی دقت کنند، میتوانند مدلِ جنگندهها را هم تشخیص دهند، مدلِ بمبی که بر زمین خورده، شدت انفجار، لرزش برای خاطر سنگشکن است یا موجِ انفجارِ چند خیابان بالاتر و چه و چه و چه. از اینهمه عادت کردن میترسم، از اینکه انگار هیچ چیزِ عجیبی دربارهی پارچهی ابیِ وسط خیابان و ماشینِ مُچالهی کنارِ فروشگاه وجود ندارد میترسم. از اینکه تقویمِ سال جدید را ندارم، کفش و لباسِ نو نخریدهام، سبزه نگذاشتهام، سمنو نگرفتهام، موقع خرید از بوی ماهیِ شب عید حالم به هم نخورده است، قنادی بسته است، خانه مرتب نیست و فلان و بهمان، میترسم و اذیتم. از اینکه عید است میترسم. باور کردن این جنگ و این اوارهای در خیابان و صداهایی که هر لحظه ممکن است بر سرمان فرود اید سخت است، و باور کردنِ عادت کردن به اینها سختتر. چه خواهد شد؟ چمیدانم. مغزم درد میکند یا در شُرُفِ انفجار است.
۲۷ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۰۶