تو هیچ و من هیچتر
برای گره زدنِ خودم به زندگی دوباره دست به دامنِ پسرم شدهام، گاهی فکر میکنم پسرم احتمالا نماد هر ان چیزی است که همیشه میخواستم داشته باشم و هرگز نداشتهام. نمیدانم. امروز برای پسرم صدایم را ضبط کردم، دست و دلم به نوشتن نمیرفت، اصلا نمیدانم چه بنویسم! بنویسم سلام پسرم اینجا اوضاع خیلی وخیم است و من حالم خیلی بد است؟ نه. ننوشتم. نخواهم نوشت. برایش گفتم چقدر وقتی ادمها به او اشاره میکنند خوشحال میشوم و این جور چیزها. ابدا نمیخواهم او چیزی از جنگ بداند. اما چه برای او بگویم و چه نه، شما صدای من را از روز بیستم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. از یک روز مانده به اخرین روز از سالِ هزار و چهارصد و چهار شمسی. امروز بالاخره یک کتابفروشیِ باز پیدا کردم! کتاب خریدم، دست به دامنِ همهچیز شدهام، عید، پسرم، کتاب، نقاشی، اشپزی، ورزش، همه چیز. حتی اگر دست و پا زدنم برای برگشتن به زندگیِ معمولی بیفایده باشد، دیگر تن به این جنگ نخواهم داد، حداقل دیگر بر محورِ جنگ نخواهم نوشت، در اخرین نوشتهای که بر محورِ جنگِ کذاییِ دوباره مینویسم باید بگویم گویا در جهانی سُست عاشقت شدهام، روزِ اولِ این جنگ، با خودم گفتم یحتمل دوباره به همان ادم شکننده و دلباختهی پیشین روی اورم، اما نه. این بار نه. تو نه برفی نه ابری نه افتابی و نه هیچ، من نه کنار نیمکت ایستادهام نه مزرعهی محتاجِ بارانم نه ادمی از سرما یخزده و نه هیچ. تو هیچی و من هیچتر. هیچ در جهانی سُست که با هر صدای جنگنده سُستتر میشود. بیست روز از این جنگِ کذاییِ دوباره میگذرد و هر روز جهان سُستتر میشود و من هیچتر. تو هر روز بیشتر از برف بودنت دور میشوی، از ابر بودنت، از افتاب بودنت، از هیچ بودنت، تو محو میشوی، همپای من. دور و دیر. انقدر دور که هرگز نبینمت و انقدر دیر که برای دیر شدن هم دیر شده باشد.
شاید امشب که کسی خانه نبود سفره هفتسین چیدم، بیمعنی تر از همیشه. با حضور سوگ و ستم.
۲۸ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۰۵