دیروز ساختمان کامل برای ما شد، همسایه طبقه پایین مانده بود که او هم رفت. دم صبح با گریه و بریده بریده "داری خوابم میکنی مست و خرابم میکنی" میخواندم و از معده‌درد به خودم میپیچیدم. سر ظهر هم یحتمل نزدیک به یک لیتر اشک ریختم. در مسیر هم ۸۴ مرحله از "امیرزا" را حل کردم! صداهای از مبدا اسمان به مقاصد نامعلوم امروز کمتر بودند. ادمها دورتر و دورتر میشوند و من تکه پاره‌تر. امیدوارم طاهره سلامم را به امام‌رضا برساند و فاطمه سلامم را به حضرت‌علی. من هم سلامشان را به جنگنده‌های امریکایی. صدای من را از روز بیست و پنجم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. باورم نمیشود جنگ تمام نشده و هنوز احتمالِ فرود امدن بمبی روی سرمان وجود دارد و هنوز به عیددیدنی و مهمانی‌بازی با همین چند نفری که اینجا مانده‌اند ادامه میدهیم. دیشب عمو دلش شورِ درس‌م را میزد، به بابا میگفت بفرستنم جایی که صدا نباشد که درس بخوانم. ایکاش دلش به حالِ خودم هم شور میزد. اینجا، هر ثانیه بیشتر میمیرم. گمان نکنم سر اخر چیزی از من بماند. قاطیِ این خانه‌های ویران و ادمهای کشته و ماشین‌های فشرده و پنجره‌های تکه‌تکه، من را هم حساب کنید. ما را هم جزو امارِ ویرانی‌ها و خرابی‌ها، جزو امار کشته شدگان، جزو امار خساراتِ وارده به حساب بیاورید. ویران‌تر از ساختمانِ سر خیابان و مُرده‌تر از دخترکِ زیر اوار و خسارت‌دیده‌تر از پرایدِ مُچاله، ما را هم به حساب بیاورید. کنار اعدادِ منسوب به قربانیانِ جنگ، جدولی جدا برای قربانیانی که تنفس میکنند جفت و جور کنید! قربانیانی که خانه مسکونی‌شان اسیبی ندید. قربانیانی که سر و تهِ اتوموبیل شخصی‌شان یکی نشد. جدولی جدا برای قربانیانی که هیچ‌کجا اسمی ازشان برده نخواهد شد جفت و جور کنید و تا سالهای سال به جنگ افتخار کنید. به به جا گذاشتنِ اینهمه قربانیِ زنده و بلاتکلیف.

۴ فروردین ۱۴۰۵

- ۱۰۰