بعد از چند ماه و چند روز که از تجربه جنگی که بین همه‌ی ما مشترک بود میگذرد باید بگویم من هنوز هم میترسم. از تجربه‌ی دوباره جنگ مشترکمان. و از این مسابقه‌ای که باید بگویم کدام جنگ ترسناکتر است؟! در هرحال جنگ از ترس تغذیه میکند و اگر همین الان نمیتوانم به جنگِ با موشک و سلاح غذا بدهم، خیلی خوب دارم این جنگِ بدونِ موشک و انفجار که کشته نمیدهد ولی حتما سراخر اب بدنم را تمام میکند، را بزرگ میکنم و غذا میدهم. طبق تجربیات گذشته ظاهرا تنها زمانی که در این چهاردیواری جنگ نبوده همان ۱۲ روزی بود که بیرون از خانه صدای گرومپ و پهپاد و انفجار میامد! انگار که واقعا داشت تمام میشد که دیگر هیچکس اینجا حال جنگ برپا کردن نداشت. یا شاید شیفت‌ها عوض شده بودند! شیفت جنگ به کسانی سپرده شده بود که جنگشان کشته هم میداد. یک پله بالاتر!

حواسش به صدای انفجار بود که مبادا خیلی نزدیک باشد. حواسش به مجسمه‌ی داخل بوفه بود که مبادا با لرزشی بیافتد و خرد شود. حواسش به خانه بود که تمیز باشد که اگر مردیم. من هم صدای انفجار داشتم. مجسمه من بودم. خانه‌ی کثیف من بودم. ولی نگرانی برای من نبود.

حالا من باید دودوتاچهارتا میکردم که به نتیجه برسم باید از کدام شیفت بیشتر بهراسم. که به خودم بیایم که دخترجان این شیفت که کشته نمیدهد ترس برای چه؟ قبل‌ترها تصویرم از جنگ فقط جنگِ بین ما چندنفر بود. حالا وقتی میپرسند موقع جنگ به چه فکر میکردی که حالت بد بود باید مکث کنم و با ترس بپرسم دقیقا کدام جنگ؟

۱۴ اذر ۱۴۰۴

ـ ۲۰۹