سلام خدای خوبم. باز هم پیروِ یکی، دیگر از اختراعاتِ شما صحبتی دارم، ببینید خدای عزیزم شما چطور این عقل و دل را برای ما تعبیه کرده‌اید که اینطور ما را به بازی میگیرند؟ و شما هم ایستاده و نگاه میکنید؟ ایکاش حداقل کاری کنید یکی از این دو متوقف شوند، یا عقل یا دل، به انتخابِ خودتان. اما خدای خوبم باید بدانید زندگی با هم عقل و هم دل واقعا طاقت‌فرسا است! اینجا یکی از ادمهایی که ساخته‌ای، در یکی از موزیک‌هایی که ساخته است میگوید "کوه باش و دل نبند"، اگر او هم نداند شما که میدانید ما

چقدر با کوه فرق داریم. اصلا چرا از ان اول ما را چیزی شبیه به کوه نیافریدی؟ مقاوم و محکم و استوار. اخر خدای خوبم، قصدِ دخالت ندارم اما اشرفِ مخلوقات اینقدر شکننده و ملوس؟ من یکی که هیچ شباهتی به کوه ندارم و متاسفانه دل میبندم. اما شباهتم به نهالِ توتی کناره‌ی میدان زیاد است، که با هر باد برگی میرود و با طوفانی شاخه‌هایم میشکند و عابران تنه‌ام را زخمی میکنند. خدای خوبم، میشود کمی زودتر من را از این نهال بودن نجات دهی و به ادمی شبیه به کوه بدل کنی؟ میشود کمی دل و عقلم را همسو کنی؟ هرچه زودتر صدایم را بشنوی؟ خدای خوبم، تو که شبیهِ ادمیانِ اطرافم نیستی نه؟ نمیخواهی بگویی چون شبیه‌ت نیستم و به همه‌ی حرفهایت گوش نمیکنم دیگر اختراعِ مهمِ تو نیستم؟! خدای خوبم من از تو خواهش میکنم من را بپذیر، من را قبول کن و خدایم باش، حتی حالا که اینطور شکننده و ملوس هستم کمی پایین بیا و دستت را بر سرم بکش، در اغوشم بگیر و بگذار سیم‌های بین‌مان واقعا وصل شوند.

خدای خوبم از تو خواهش میکنم به صدایم گوش کن و حتی اگر به کوهی بدل نمیکنی‌ام، کمی مقوام‌ترم کن. و همینطور که هستم صدایم را بشنو. ممنون.

امروز روزِ نود و یکم جنگ است.

۸ خرداد ۱۴۰۵

- ۳۴