سایه بزرگِ بلاتکلیفی
پنجاه و چهار.
این روزها تقریبا همهچیز من را به یادِ تو میاندازد، روضهی علیاکبر(ع)، پسرِ جوانِ انطرفِ خیابان، لاستیکِ ترکیدهی دوچرخهی پسرک، اشکهای بیهوای بیدلیل، زندگی در این روزهای بیسر و ته زیرِ سایهی جنگ خارجی یا داخلی یا در اصل زندگی زیرِ سایهی بزرگِ بلاتکلیفی، من را به یاد تو میاندازد و من را با صدای مغزم که میگوید اگر تو بودی شاید اینطور نمیشد، درمیاندازد.
پنجاه و پنج.
خیلی روز پیش بینِ نوشتههای سارا کنعانی برای دخترش میگشتم که خواندم نوشته "لحظه لحظهی با هم بودنمونو سَر میکشم". این جمله برای دخترکی نوزاد بود که او بهطور موقت سرپرستیاش را بر عهده داشت، و حتما میدانست دخترک روزی خانوادهی دیگری پیدا میکند، گمانم به همین خاطر حواسش جمع بود که لحظه لحظهی با هم بودنشان را سَر بکشد! چون کسی که نداند دیگری در روزگاری نزدیک از دستش میرود به لحظاتِ مشترک اینطور اهیمتی نمیدهد. سر اخر هم به مثابهی چی پشیمان میشود. گمانم اگر به همهی ما هشداری اینگونه که" این ادم به طور موقت کنار شما حضور دارد" داده میشد، انوقت ما هم لحظه لحظهی با هم بودنمان را سَر میکشیدیم و یک قطره را هم هدر نمیدادیم.
پنجاهوشش.
متاسفانه طیِ بررسیهای میدانی متوجه شدم که من تمامِ زندگی گلهمندم! از همه، از مامان تا خدا، از خودم تا زندگی، از ترکِ دیوار تا گرمای خورشید، از همهچیز و همهچیز. گلهمند، بابتِ تمام چیزها و اتفاقاتی که در اصل مقصر واحدی ندارند و ما همه با هم انها را رقم زدهایم، اما اینجانب انقدر مُصرانه هر روز و شب به دنبالِ مقصر میگردد و گله میکند که بالاخره زمان به صدا درامدنِ صورِ اسرافیل کسی را پیدا کند که او اینهمه تقصیر را به گردن بگیرد.
۲۵ خرداد ۱۴۰۵
-۱۶