ادمهای ویران کنارِ ساختمانهای ویران
پنجاه و هفت.
کاش اردِ توی ماهیتابه بودم و برای جمعه حلوا میشدم! بگذارید بگویم جنگ قبل از ساختمانها چه چیزهایی را ویران میکند! امروز که از جلوی ساختمانِ ویران شدهی خیابانِ چندمِ نارمک میگذشتیم، همه شروع کردیم از روزِ اغازینِ جنگ گفتیم، وجه اشتراک همهی ما این حسِ بلاتکلیفیِ امروز و ان حسِ اشفتگی روزِ اغازین جنگ است، نتیجهی جنگ و ویرانیِ ادمیان زودتر از ساختمانها، این جنگِ خودمان با خودمان است که باعث میشود به اردِ توی ماهیتابه بودن فکر کنم و به اشرفِ مخلوقاتِ ویرانشده در جنگ بودن، هرگز.
پنجاه و هشت.
اصلا از این عوض شدنِ مدلِ حضور ادمها خوشم نمیاید، یعنی چه که روزی به جای اینکه در کنارمان قدم بزنند، در خیالمان راه میروند؟ امیدوارم روزی کسی جوابِ مشخصی برای این سوال که چرا ادمها هیچوقت کامل از ما نمیروند؟ پیدا کند یا کسی در گوشم بگوید "دخترجان این مرض همگانی است" انموقع کمتر به جوابِ سوال فکر خواهم کرد و کمتر به ادمیانِ تمام نشدهای که شب و روز در سرم راه میروند، بد و بیراه میگویم.
پنجاه و نُه.
این روزها ابدا به ان دوام اوردنی که در کتابها مینویسند و ادمها برایش مانیفست میدهند و برای ادمی که دوام اورده کف میزنند و سوت میکشند فکر نمیکنم، به دوام اوردنِ معلمولیِ معمولی فکر میکنم، دوام اوردن برای از خواب بیدار شدن و سر کار رفتن و زندگی کردن، دوام اوردن و وانمود کردن به اینکه همهچیز مثل قبل است و هیچچیز تغییر نکرده است. دوام اوردنی که انگار جهان هنوز سر جای خودش ایستاده است، هرگز به ان دوام اوردنی که ادمها بعد از جا به جا کردنِ کوه از ان حرف میزنند فکر نمیکنم. هرگز.
شصت.
امیدوارم قطره اشکهایی که سر روضهی علیاکبر(ع) برایت میریزم انجا باران بشوند و ببارند بر سرت.
۲۷ خرداد ۱۴۰۵
- ۱۵