از همهچیز بترس!
شصت و چهار.
اینروزها بیشتر از هرچیز از روزهای پس از مرگم میترسم، از روزهایی که اطرافم خلوتتر از همیشه باشد و کسی بر قبرم نگرید، مامان میگوید برای همین خاطر است که برای ادمی که دورترین نسبت را دارد و دیگر در این دنیا نیست هم گریه میکنم. از نظر مامان و تقریبا از نظرِ همه این کارِ احمقانهایست، برای چه برای کسی که هرگز ندیدهای یا سال به سال میدیدیاش طوری اشک میریزی که گویی هرروز را با او گذراندی؟. کمی احمقانه و به دور از عقل است اما گمانم چیزی عمیقتر از ترسِ روزهای پس از مرگ پشتپردهی این ماجرا باشد. که چیست؟ خدا میداند.
شصت و پنج.
امروز رضایی سرِ کلاس گفته "قرار نیست به موفقیت برسیم تا خوشحال باشیم، اول باید خوشحال باشیم تا به موفقیت برسیم". این جمله کمی از عذابوجدانم قبل از موفقیت کم میکنه؟ گمونم. اگر هنوز به چیزی که میخواهم نرسیدم احتمالا حق دارم اجالتا خوشحال باشم، شاید گاهی ادم منتظر ِیک اتفاق بزرگ در اینده است تا به خودش اجازه بدهد ارام شود، در حالی که بخشی از ارامش باید همین حالا ساخته شود؟.
شصت و شش.
امشب فکر کردم اینکه هر سال شب حضرت علیاکبر برای تو گریه میکنم خیلی وقتها حسِ وحشتناکی میدهد، حسی مخلوط با شرم و عذابوجدان. اما اینکه شب حضرت علیاکبر میتوانم با صدای بلند برایت گریه کنم و به سینهام بزنم و به هقهق بیافتم بدونِ توجه به اینکه صدایم از در اتاق بیرون برود یا بابا صدایم را بشنود، کمی ارام میکندم. اینکه کسی برای به هقهق افتادن و حال بدم بعد از اینهمه سال سرزنشم نمیکند و کسی نگرانِ صدای بلند گریهام نیست ارامم میکند. اینکه بهجای علیاکبرِ لیلا برای تو گریه میکنم من را شرمندهی دل لیلا و امامحسین میکند، شرمندهی تن پارهپارهی علیاکبر(ع). و درنهایت، بینهایت شرمندهی تو که بهدنبال بهانهای برای گریه کردن برای خاطرت میگردم و هیچوقت بهانه خودت نیستی.
۳۱ خرداد ۱۴۰۵
- ۱۱