نه لذت و نه بقا
نمیدانم میخواهم روزها اشپزی کنم و کتاب بخوانم و فیلم ببینم، یا دوست دارم سرم شلوغ باشد و میانِ درس و کار در رفت و امد باشم. شاید کسی وسطِ حرفم بپرد و بگوید تعادل ایجاد کن، باید بگویم اصلا رابطهی خوبی با ایجاد تعادل ندارم و برای همین است که "لذت بردن از زندگی" و "زندگی کردن از برای بقا" به صورتِ دو خطِ موازی روبهرویم قرار گرفتهاند. جالب این است در نهایت هیچ یک را پیش نمیگیرم، روزها از کنار اشپزخانه میگذرم و به قابلمههای خالی و ظرفهای کثیفِ تلنبار شده نگاه میکنم، امشب پس از دو ماه کتابی را گشودم و شصت صفحهی ناقابل خواندم، قفلِ گوشی را به نیتِ دیدنِ فیلمهای بر اساس سالِ ساخت پوشهبندی شده باز میکنم و سر از چرخیدن در اینستاگرام درمیاورم. برای اگهیِ فروشندگیِ پارهوقت و گویندگی و فراخوانِ بازیگری و ویراستاری پیام میگذارم و هرگز جوابی دریافت نمیکنم، کتابهای کنکور هم بلندتر از همیشه از گوشهی اتاق به من میخندند. به نوشتههای ادمها دربارهی کشتهشدگانِ دی نگاه میکنم و از اینکه خودم را در اینه نگاه کنم وحشت دارم. بعد از گذشتِ بیشتر از یکسال وقت تراپی گرفتهام و هیچ ایدهای به جز گریستن جلوی تراپیست ندارم. امروز که کابینتها را جابهجا میکردم فکر کردم شاید اگر یکی از ظرفهای حبوبات بودم خیلی خوب میشد، ظرفهای حبوباتِ ما همه یک رنگاند و اگر جای هرکدام را ندانی به سختی میشود نخود و لوبیا را پیدا کرد. ایکاش یکی از ان ظرفها بودم، یک ظرفِ خالی و پوچ که گهگاهی با ظرفِ لپه یا ماش اشتباه گرفته شود.
۸ تیر ۱۴۰۵
- ۳