دنیای بچه‌ها واقعا فوق‌العاده است. تنها به هم ریختگیِ تعریف شده به هم ریختگیِ اتاق و تنها اشکِ ریخته شده برای مقاومتِ بابا در برابرِ نخریدنِ دایناسورهای پلاستیکی است. گه‌گاهی احساسِ اینکه زندگی منفور است میکنی و دلیل‌ش داشتنِ اُملت برای شام است! هر چند روز یک‌بار برای اینکه بابا اخبار میبیند و کانال را عوض نمیکند تا بتوانی "تنها در خانه" ببینی احساس میکنی از پرورشگاه اورده شدی و وسایل‌ت را که یحتمل شاملِ یک توپِ چهل‌تیکه و یک خرسِ پشمالو و بلیز و شلوارکی که تازه کادوی تولد گرفته‌ای و فقط در مهمانی‌ها میتوانی بپوشی و چیپسی که از کابینتِ اشپزخانه کِش رفته‌ای، میشود را جمع میکنی و تصمیم به رفتن میگیری. گاهی هم بی‌اغراق همه چیز ناز و جینگیلی‌مستون پیش میرود، درست مثل روزی که از مدرسه برمیگردی و تلویزیون را روشن میکنی، باز لایتیر شاد و خندان مشتش را گره کرده و میگوید"پیش به سوی بـــــی‌‌نهایت و فراتر از ان". پیش به سوی بی‌نهایت و فراتر از ان؟ واقعا؟ کاش باز لایتیر بودم. اگر باز لایتیر بودم امروز چهار طبقه پایین نمیرفتم تا از ان طرفِ خیابان خیار و گوچه و سیب‌زمینی و پیاز بگیرم و بعد هم در گرمایی که پرنده از اسمان فراری است تا داروخانه بروم و نسخه‌ای که معتقدم دکتر از خودش درمیاورد را بخرم و بعد هم در اشپزخانه، خوراک که از خوردن‌ش متنفرم و سالاد شیرازی درست کنم. اگر باز لایتیر بودم فقط به سوی بی‌نهایت و فراتر از ان فرار میکردم. من نمیفهمم چرا ان‌روز که بچه‌تر بودم و وسایلم را در کوله‌ای باب‌اسفنجی شکل جمع کرده بودم تا از خانه بروم، به سوی بی‌نهایت و فراتر ان فرار نکردم؟ شک ندارم ان‌موقع اگر مُشتم را گره میکردم و با صلابت جمله را میگفتم به بی‌نهایت و فراتر از ان پرتاب میشدم.

۱۴ تیر ۱۴۰۵

- ۴۶