دنیای بچه‌ها واقعا فوق‌العاده است. بزرگترین ارزوی‌ت زندگی در خانه‌ای شکلاتی با سقفی از بستنی و بالشی از پشمک و چراغ‌هایی از جنسِ اب‌نبات است. بزرگترین دعوا، دعوای بینِ سرباز‌های پلاستیکی و باربی‌هایی با لباسِ صورتی بر سرِ فتحِ خانه‌ی عروسکی است. بزرگترین جنگ، جنگِ تیمِ تو و تیمِ عموزاده‌ها بر سرِ فوتبال‌دستی است و هیچ تیمی دلش نمیخواهد پول تو جیبیِ هفتگی‌اش را برای تیمِ مقابل کیم دوقولو بگیرد. اینکه از مغازه‌ی کنارِ مدرسه الوچه بگیری تو را از اعماقِ دل خوشحال میکند و اینکه پسرها در فوتبال راهت ندهند عمیقا ناراحتت میکند. برای این‌که مُبصرِ کلاس اولی‌های مدرسه باشی هرکاری میکنی و هیچ تصوری از فرار از مسئولیت در روزهای بزرگسالی نداری. خب طبیعی است بچه‌ها تشنه‌ی مسئولیت‌اند و همان بچه‌ها بعدتر در پیِ راهی برای فرار از ان. گاهی هم از دعوایی فوقِ بچگانه و پُر تب و تاب از مدرسه برمیگردی و با بدخلقی کوله‌پشتی را پرت میکنی وسطِ اتاق و تلویزیون را روشن میکنی، سی‌د جوری که انگار با خودِ تو صحبت میکند، میگوید "مهم نیست چی پیش بیاد هیچ وقت نباید دوستتو رها کنی". معلوم است که هیچوقت نباید دوستت را رها کنی. سنگ هم از اسمان ببارد نباید دوستت را رها کنی. بیشتر از هرچیزی از این مطمئنم که هرچه پیشامد نباید دوستت را رها کنی. با خودم فکر میکنم خب ما هیچ‌وقت این جمله را به هم نگفته‌ایم. اما انگار از همان روزهای دبستان، از همان نیمکت‌های ردیفِ وسط، از همان لقمه‌ی نان و پنیر که نصف میکردیم، از همان قهرهای کوتاه و اشتی‌های بلند، بی‌صدا همین یک جمله را زندگی میکردیم. حق با سی‌د است، مهم نیست چه پیشاید مهم این است که هیچ‌وقت دوستت را رها نکنی.

پ.ن: برای طاهره‌ی عزیزتر از جانم در این روزهای طاقت‌فرسای جان‌گیر!

۱۷ تیر ۱۴۰۵

- ۴۳