دستورالعملِ دوام اوردن
دنیای بچهها واقعا فوقالعاده است. دست کم تا زمانی که ارزویی که زمانِ فوت کردنِ شمعِ تولدت کردهای براورده نشود و بزرگ نشوی. تنها مسابقهای که فکر میکنی بُردن یا باختن در ان زندگیات را تغییر میدهد، مسابقهی فوتبالی است که اگر نتوانی درست دفاع کنی دیگر در بازی راهت نمیدهند. بزرگترین دوراهیِ زندگی انتخاب بین قطارهای پلاستیکی و خانهسازیها است که سراخر یکی روانهی کمدِ اسباببازیها بشود و دیگری نه. بعد از اینکه لاکِ قرمز بیشتر از اینکه روی ناخنهایت باشد روی میز چکه کرده فکر میکنی این بدترین افتضاحی است که به بار اوردهای. دنیا تقریبا به اخر رسیده چون امروز صبح که از خواب بیدار شدهای میبینی بادکنک شکلیای که دیروز با کلی التماس به دست اورده بودی ترکیده است. گاهی هم اوضاع خیلی بدتر از این حرفها میشود و مجبوری در اتاق بمانی و به کارهای بدت فکر کنی و حرفهایت را به گاوِ پشمالویی که گلی صورتی به لباسش دوخته شده بگویی و خب حداقل تنها نیستی، همان موقع صدای تلویزیون به اتاق میرسد و رُز انگار که همهچیز روبهراه است میگوید "گاهی برای دووم اوردن، باید فراتر از چیزی بشیم که براش ساخته شدیم." فراتر از چیزی که برایش ساخته شدهایم؟ واقعا لازم است؟ من دقیقا چطور فراتر از چیزی باشم که برایش ساخته شدهام؟ مسئله این است که من رباتِ گیر کرده در جنگل نیستم که لازم باشد فراتر از چیزی باشم که برایش ساخته شدهام،مسئله اینجاست با اینکه ادمیزادم و در دنیای ادمیزادی،مجبورم فراتر از چیزی باشم که برایش ساخته شدهام. البته اشکالی هم ندارد، بلاخره پیش میاید و بعضیها اشرفِ مخلوقات میشوند! حداقل دنیای بچگی که جالب بود.
۱۹ تیر ۱۴۰۵
- ۴۱