همه‌چیز درست همانطور پیش میرود که مامان از بچگی میگفت. نگاه‌های مامان به دخترانِ پشتِ موتور هرگز عوض نشده، به دخترانِ پشتِ میز اداره و صندوقِ فروشگاه هم و به منی که دنبال کار میگردم و هنوز از درخت بالا میروم و شب‌ها بیرون میروم. هیچ‌چیز بیشتر از اینکه زنان مهارت‌ها و قابلیت‌های خودشان و همنوعانشان را دست کم میگیرند ازارم نمیدهد. درست است که مردها بعد از سالها مردسالاری نمیتوانند خود را با زنان در یک اندازه ببینند، اما مسئله‌ی مهمتر از تفکرِ مردان، تفکر زنانی است که هیچوقت نمیتوانند خودشان را در جامعه بپذیرند. هنوز مادری در کوچه پس کوچه‌های هشت سالگی به دخترش گوشزد میکند از درخت بالا نرود و دوچرخه سواری نکند، نه فقط برای خاطرِ احتمالِ افتادن از درخت و زمین خوردن با دوچرخه، برای خاطرِ لطافتِ تحمیلی. مادرِ کوچه پس کوچه‌های هشت سالگی است که مدیر شرکت‌های دستمزدِ ناچیز و کارِ تمام‌وقت برای زنان را تربیت میکند. مادرِ کوچه پس کوچه‌های هشت سالگی کاری میکند دخترِ به دنبالِ کار معنیِ نگاهِ چپ‌چپِ اقای مدیر را بفهمد. من فکر میکنم هیچ‌چیز خطرناک‌تر از مادرِ کوچه پس کوچه‌های هست سالگی نیست، البته به جز دخترکی که باور کرده نباید از درخت بالا برود و نمیتواند دوچرخه‌سواری کند. ترسناک‌تر از همه‌چیز دخترکی است که با اولین نگاهِ چپ‌چپ و اولین پوزخند و اولین نصیحت، راهش را میکشد و میرود به کوچه پس کوچه‌های هشت سالگی و انجا قبول میکند از درخت پایین بیاید و دوچرخه را زمین بگذارد. با نگاهِ اقای مدیر و مامان یکی شود و تا ابد سکوت کند چون دختر نباید حقش را فریاد بزند، خب این کار واقعا بی‌شرمی‌ است.

۲۲ تیر ۱۴۰۵

- ۳۸