زن ضدِ زن
همهچیز درست همانطور پیش میرود که مامان از بچگی میگفت. من همیشه فکر میکردم سختترین قسمتِ زن بودن، مردها هستند. بعدتر که بزرگتر شدم فهمیدم گاهی سختترین قسمتِ زن بودن، زنانی هستند که قبل از همه به تو یاد میدهد کمتر بخندی، کمتر بخواهی، کمتر دیده شوی، اما نه به این دلیل که از تو بدشان میایند، سالها قبل همینها را به خودشان یاد دادهاند و انگار این تنها جادهای باشد که زنان اجازهی عبور از ان را دارند. مامان و امثالِ مامان هرگز تمام نمیشوند. تا همیشهای که زنها نگهبانِ همان دیوارهایی باشند که روزی خودشان پشتش گیر افتاده بودند، این ماجرا ادامه دارد. مسئلهی ترسناکِ این ماجرا دقیقا همین ادامهدار بودن است. ترسناک و وحشتناک به اندازهی زمانی که اقای کریمی به بابا میگفت از درخت پایین بیاردم و نگذارد اینقدر زُمُخت رفتار کنم. ترسناک و وحشتناک به اندازهی زمانی که همه فکر میکنند هر تصمیمِ مهم زندگیات، باید در نهایت به تاییدِ یک مرد برسد. اولین سوالِ اقای فروشنده این است که پدر یا شوهرت میدانند دنبالِ کار میگردی؟ هیچکس نمیپرسد خودت چه میخواهی. گویی زن بودن یعنی همیشه نمایندهی مردی باشی که باید به جای تو جواب بدهد. اگر پدرت نیست، برادرت. اگر برادرت نیست، همسرت. و اگگر هیچکدام نباشند، به قطع، مردی پیدا میشود که خیال کند حق دارد به جای تو تصمیم بگیرد.و عجیبتر این است که قبل از ان مرد، زنی ایستاده که سرش را پایین میاورد و با لبخند میگوید "ولش کن عزیزم، ارزشش رو نداره" همان زنی که روزی به او هم گفته بودند بلند نخند، بلند حرف نزن، از درخت بالا نرو و دنبالِ کار نگرد. و حالا نوبتِ اوست که همان جملهها را با صدایی مهربانتر تکرار کند. این قصه هیچوقت تمام نمیشود. چون دیوارها را فقط کسانی که ساختهاند، نگه نمیدارند، کسانی نگهبانشان میشوند که سالها ارزو داشتند ان طرفِ دیوار باشند. دخترک، ارامارام باور میکند این دیوار برای محافظت است و نه برای زندانی کردن. و بعدتر رو به دخترِ دیگری میایستد و میگوید "از درخت پایین بیا" چون سالها پیش به او گفته بودند دختر نباید ان بالا باشد، دختر نباید حقش را فریاد بزند. خب این کار واقعا وقاحت است.
۲۴ تیر ۱۴۰۵
- ۳۶