خونه رو رها کردیم و رفتیم
سلام خدای مهربان و عزیزِ من. دو روز پیش که دخترک نوشت "خونه رو رها کردیم و رفتیم." کجا بودی؟ من وقتی خواندم که خانه را رها کردهاند و رفتهاند چشمانم پر از اشک شد و گونههایم خیس، مثل همان روزهایی که ادمهای این شهر خانهها را رها کرده و رفته بودند، خدای عزیزم تو این روزها که ادمها مجبور به رها کردنِ خانه و کاشانهشان میشوند کجایی؟ این پایین اوضاع کمی ناجور است. همانطور که دیدی و شنیدی ادمیانِ زمین_جمعی از اشرفِ مخلوقات_مجبور به ترکِ خانههایشان هستند. البته ما از شما ممنونیم که به صورتِ شیفتی مجبور به ترکِ خانههایمان هستیم و کسی همزمان به شمال و جنوب بمب نمیاندازد! این خودش فوقالعاه است و باعث میشود ادمها جایی برای فرار داشته باشند. خیلی وقتِ پیش فاطمه به من گفته بود "یه روزی که روزای خوب بود میبرمت جنوب" خب خدای عزیز. اگر نگاهی به این پایین بیاندازید میبینید که ما حق داریم نگران باشیم و دخترک حق دارد خانه را رها کند و برود. خیلی وقتِ پیش سوالم این بود که روزهای خوب کی میرسند؟ حالا سوالم این است که ایا تا رسیدنِ روزهای خوب چیزی از جنوب میماند که فاطمه من را ببرد؟! خدای عزیزم سوالم از خودِ شما این است که دقیقا چقدر حواستان به این پایین است؟ دودِ انفجار و صدای جیغِ بچهها و صدای گریه و شیونِ مامانها به گوشتان میرسد؟ چرا هیچ کمکِ جادوییای برای ما نمیفرستید؟ من فکر میکنم ما واقعا گناه داریم که اینطور خانهها را رها کنیم و برویم. بچهها گناه دارند که اینطور به صدای همهچیز حساس شوند. اسمان گناه دارد که اینهمه دود به خود ببیند. ساختمانها گناه دارند که اینطور تکهتکه و ویران شوند.
خدای مهربانم. امیدوارم از اینکه حق به جانب صحبت میکنم ناراحت نشوی. و کمی به این پایین نگاه کن. ممنون.
۲۶ تیر ۱۴٠۵
- ۳۴