سلام خدای مهربان و عزیزِ من. همانطور که میدیدی من امروز تنهایی به سینما رفتم، تنهایی غذا خوردم و تنهایی تئاترشهر تا انقلاب را طی کردم. در این تنهاییِ فوق‌العاده به این فکر کردم که شما کجای زندگیِ این ادم‌هایی هستی که از کنارم میگذرند؟ برای پیرمردِ دست‌فروش جایی میانِ کتابهایش؟ برای دخترکِ مغازه‌دار جایی کنار لبخندش؟ برای پسرِ کنار دستم جایی میانِ حرف‌هایش؟ برای من؟ برای من دقیقا کجایی؟ خدای عزیزم. من بیشتر از تمامِ زمین و زمان شما را دوست دارم، به خیلی از حرف‌هایتان هم گوش میکنم، اما شما به خیلی از حرفهای من گوش نمیکنی! شاید این‌که شما به حرف‌های ما گوش کنی هیچ کجای قراردادت با اشرفِ مخلوقات نوشته نشده باشد، اما خودت من را این شکلی با فکرهای در هم و بر هم ساخته‌ای. من هم فکر میکنم بهتر است شما هم کمی به حرف‌های ما گوش کنی. خدای مهربانم. من امروز یک کتاب خریدم، اسمش "غم‌نامه‌ی مایکل روزن" است، یک سوال، چرا کسی باید غم‌نامه بنویسد و چاپ کند؟ اما سوالِ مهم‌ترِ من این است که چرا گذاشتی اقای روزن غم‌نامه‌اش را چاپ کند؟ دقیق‌تر بگویم چرا گذاشتی اقای روزن اینهمه غم‌گین باشد؟ مثلا من امروز فکر کردم شاید من هم باید غم‌نامه‌ام را به چاپ برسانم، اما خدای عزیزم میشود غم‌نامه‌ی من و اقای روزن را اول خودت بخوانی؟ اگر بخوانی گمانم کمی پایین بیایی و بخواهی بدانی اینجا دقیقا چه خبر است و ان‌موقع گمانم دیگر من نخواهم غم‌نامه‌ام را چاپ کنم!

خدای مهربانم. امیدوارم از اینکه غُر دارم و غمِ زیاد، ناراحت نشوی. و کمی به این پایین نگاه کن. ممنون.

۲۷ تیر ۱۴۰۵

- ۳۳