سر آخر غم
سلام خدای مهربان و عزیزِ من. اختراعِ ما انسانها ایدهی جالبی بود اما مسئله اینجاست که انسان بودن کمی سخت و غمبار به نظر میاید! تحقیقاتِ نکردهی من نشان میدهد که بعضی از انسانها از انسان بودن رنج میبرند و بعضی دیگر لذتِ کافی را از اشرفِ مخلوقات بودن کسب نمیکنند! بخشِ دیگری از تحقیقاتِ نکردهی اینجانب نشان میدهد زندگی در کالبد هر موجودی جز انسان خیلی کیف میدهد. خدای عزیزم. شاید فکر کنی که این اراجیف را چرا میگویم و چرا از انسان بودن تقریبا خستهام، خب شما تا به حال انسان بودن را امتحان کردهای؟ یا چمیدانم تا به حال کسی برایت خط و نشان کشیده؟ البته که نه. خب تو خدایی، خدای مهربان و خوبی که تقریبا تنها کسی است که صدای من را میشنود[میشنود؟]. خدای خوبم. من واقعا انسان بودن را سخت میدانم، البته حدس میزنم چون زیستن در کالبد انسان کمی سخت است ما را اشرفِ مخلوقات نامیدهای. اما اشرفِ مخلوقات بودن دقیقا به چه قیمتی است؟ خدای عزیزم. تو من را خوب میشناسی، من سر از کارهای شما درنمیاورم، اما بدتر از ان این است که سر از کار خودم هم در نمیاورم. خدای عزیزم. من به عنوانِ انسان در این کرهی خاکی احساسِ غمِ زیادی را به دوش میکشم. درواقع احساسِ عشق به دوش میکشم و انتهایش میشود احساسِ غم. احساسِ امید به دوش میکشم و انتهایش میشود احساسِ غم. احساسِ ارامش به دوش میکشم و انتهایش میشود احساسِ غم. خدای مهربانم. سر اخرِ همهچیز به احساسِ غم گره میخورد و من فکر نمیکنم باقیِ موجودات احساساتشان به غم ختم شود. خدای خوبم جسارتا کجا رسد به تو مکتوبِ گریهالودم؟
خدای مهربانم. امیدوارم از من و انسانها و غمهای ادمیزادی و گلههای همیشگی خسته نشوی. و کمی به این پایین نگاه کن. ممنون.
۲۸ تیر ۱۴۰۵
- ۳۲