همهچیز خوب است
سلام. این رزوها با خودم فکر میکنم دلم میخواهد انقدر برای شما بنویسم و بگویم که کلماتم تمام شوند. میخواهم روایتم را تا اخرِ اخر زندگی کنم. من خوب میدانم که شما و من هیچ راهی به هم نداریم، راههایی که قبلتر به سمتشان رفتهام همه بُنبست از اب درامدند. در نهایت فقط یک چیز میماند و ان هم این کلماتِ بیکس و کاراند که به قلمِ منِ بیچارهتر از خودشان گیر افتادهاند و من قصد دارم تا اخرین قطره از انان جمله ببافم. امروز که چشمانم را سُرمه کشیدم و به اینه نگاه کردم چیزِ غریبی در من روشن شد. چیزی که یادم انداخت دخترکِ درون اینه از چهها گذشته و شما کجای گذشتن از چهها بودهای؟ شما جایی میانِ ان نقطهی روشنِ درونِ اینه بودی. جایی درون چشمانِ دخترکِ درونِ اینه. جایی میانِ کودکیِ رها و ازاد. جایی میانِ هر انچیزی که به گذشته پیوسته است. شما یکجورهایی بخشی از داستانِ زندگیِ من بودی و من هیچکجای داستانِ زندگیِ شما، این اسانترین مقولهی این جهان است و من به تازگی فهمیدهام نباید اینقدر این مسئله را پیچیده جلوه بدهم. مُسَلم است که تو اگر ابر بودی هم بر اسمانِ شهرِ من نمیباریدی! من اگر خیابان بودم هم به خانهی تو نمیرسیدم و دخترکِ درونِ اینه هرچه دور، نقطهی درخشانی را به راهِ منتهی به شما دوخته بود. و من جدا از دخترکِ درونِ اینه، امروز دخترکی روبهروی اینه ایستادهام که سرمه بر چشمانش میکشد و خیال میکند همهچیز بهتر و خوبتر از همیشه است، بهتر و خوبتر از درونِ اینه! شما نیستی و همهچیز خوب است. ابرِ اسمانِ من نبودی و راهِ من به خانهات نرسید و همهچیز خوب است. همهچیز خوب است و این روزها کسی به دنبالِ صحتِ هیچچیز نمیگردد.
۳ مرداد ۱۴۰۵
- ۲۶