سلام. خیلی وقتِ پیش به دنبالِ این بودم که بفهمم شما ممکن بود در کدام جهان و در کالبد چه چیزی به سمتِ من بیایید، همان خیلی وقتِ پیش دستگیرم شد که شما در هیچ کالبدی به سمتِ من نمیامدید. این روزها اما کالبدی را کشف کرده‌ام که اگر در ان بودم هرگز به سمتِ شما نمیامدم! فقط یک کالبد در این جهان وجود دارد که من را از به سمتِ شما امدن مصون می‌دارد، من تنها اگر گلوله‌ای در تفنگ بودم هرگز به سمتِ تو نمیامدم و کاش تو حتی در کالبد گلوله‌ای در خشاب، به سمتِ من میامدی. اما خب، این کاش‌ها برای حالا نیست. من حالا خوب میدانم که شما و من هیچ راهی به هم نداریم. تو من را دوست نداشتی و جهان به پایان نرسید، بر خلافِ تصوری که داشتم جهان به پایان نرسید. این گِردیِ بزرگ به چرخشش به دورِ خورشید ادامه میدهد، هرروز صبح صدای پرنده به گوش میرسد، عصرها صدای بازیِ بچه‌ها حیاط را پُر میکند و دخترکی هرروز به چشمانش سُرمه میکشد و موهایش را دو گیس میکند و زندگی میکند بی ان که تو دوست بداری‌اش. شما در هیچ کالبد و در هیچ جهانی تصمیم به دوست داشتنِ من نمیگرفتی و من در هیچ کالبد و هیچ جهانی از دوست داشتنت باز نمیماندم و من و شما در هیچ کالبد و در هیچ جهانی به هم نمیرسیم. من در هر جهان و هر کالبدی بخشی از خودم را به شما نشان داده و با ترس به زبان میاوردم که "این بخشِ واقعی‌ای از منه، لطفا با این تکه بد رفتاری نکن" و شما در هر جهان و هر کالبدی ارام و بی‌صدا از کنارِ تکه‌ی با ترس نمایان شده میگذشتی. درنهایت امروزِ روز شما نیستی و همه‌چیز خوب است. در جهانِ ماهی‌زادها از اقیانوسِ من کوچ میکنی و در جهانی دیگر من از خشابِ هیچ تفنگی به سمتِ تو نمیایم و همه‌چیز در سکونِ مطلق است.

۴ مرداد ۱۴۰۵

- ۲۵