روایتِ کامل
سلام. همانطور که خودت میدانی برای شروعِ مکالمه در دنیای ادمیزادی اول از همه واژهی "سلام" را به کار میبرند. من حالا با شما مکالمه میکنم؟ این سلامِ اغازکننده برای تو است؟ بیخیال، چمیدانم. برویم سرِ اصلِ مطلب. من این روزها در تلاشم روایتم را کاملِ کامل و تا تَه زندگی کنم! میخواهم روایتم کامل باشد، اگر روایتم از تو کامل نشود و به سَر نرسد در این چرخهی "برگرد و دوباره از یک زاویهی دیگه نگاهش کن" گیر میافتم. که هرگز همچین چیزی را نمیخواهم. گمانم شما مثل معلمی باشی که سالها پیش چیزی به ادم یاد داده است ولی هر روز به او فکر نمیکنی، اما هر از چند گاهی اگر اسمش به گوشت بخورد، با لبخند به یاد میاوری چه اثری بر زندگیات گذاشت. من هرگز درمورد شما اغراق نمیکنم، دربارهی احساسم به شما هم. مسَلم است که من و شما در هیچ دنیایی به هم نخواهیم رسید و مسَلم است که من در هیچ دنیایی از این قصه پشیمان نخواهم شد. من خوب میدانم که شما و من هیچ راهی به هم نداریم، گمانم جالبیِ شما هم به همین باشد! برای من خیلی جالب است هیچ راهی به تو نیست اما نزدیکتر از ان هستی که ادمیزاد باور کند هیچ راهی ندارد. خب گمانم زندگیِ ادمیزادی سراسر جذابیت است و به همان اندازه هم وحشتناک است. شاید عجیبترین بخشِ این ماجرا همین باشد، اینکه بعضی ادمها قرار نیست در زندگیِ ما بمانند و کنارمان راه بروند و خاطره بسازند، گمانم بعضیهاشان قرار نیست حتی بدانند در کدام گوشهی ذهن ما خانهای ساختهاند، اما با این حال چیزی را در ما جابهجا میکنند که دیگر هیچوقت به حالتِ قبل بازنمیگردد. گمانم ادمها همیشه برای رسیدن نمیایند. گاهی میایند تا یک سوالِ بزرگ بگذارند، یک پنجره باز کنند، یک تکه از خودمان را نشانمان بدهند که پیش از ان ندیده بودیم. شما سوالاتی بزرگتر از "چرا من و شما در هیچ دنیایی به هم راه نداریم" به جا گذاشتهای.
۶ مرداد ۱۴۰۵
- ۲۳