دزدِ "اگر"!
سلام. گاهی فکر میکنم اگر روزی دور، دوباره از کنار همدیگر رد بشویم، حتی مکثی هم نکنیم. تو از کنارم عبور میکنی و من هم لبخندی ارام میزنم و میگذارم همهچیز همانجا تمام شود. هیچکس نمیفهمد که در همان چند ثانیه، چند سال از عمرِ من دوباره تکرار شده است، هیچکس، حتی شما هم نخواهی فهمید در همان چند ثانیه چه رُخ میدهد. من حالا بهتر از هرچیزی میدانم که من و شما در هیچ دنیایی به هم نخواهیم رسید. راستش را بگویم دیگر انقدرها هم درد ندارد. درد برای روزهایی بود که هنوز خیال میکردم شاید دنیا یکبار، فقط یکبار، قوانینش را به نفعِ من عوض کند. حالا دیگر خوب میدانم من هیچ راهی به شما ندارم. اگر با شما صادق باشم باید درِ گوشی بگویم گاهی دلم میخواهد بنشینم و از دور، زندگیای را تماشا کنم که فکر میکردم در ان شما فقط یک رهگذر نباشی. البته واقعا اشکالی هم ندارد، دنیای ادمیزادی پیچیدگیهای خودش را دارد، دنیای بزرگسالی هم که بدتر از تمامِ بخشهای ادمیزاد بودن است، فکر کن دیگر قاصدکهایی که فوت میکنی اثری ندارند. حتی ارزوی روزِ تولد و این چیزها هم دیگر انقدر واقعی به نظر نمیاید. شما هیچ میدانی فوت کردنِ قاصدک هیچ منبعِ موثقی ندارد؟. به نظرِ من که دنیای کودکی فوقالعاده بود، ناز و جینگیلی مستون! اما دنیای حالا زیاد جالب نیست، به نظر شما هم همینطور است؟. اگر راستش را بخواهی دیگر مدتها است که با نبودنت دعوا نمیکنم. خیلی پیش تصمیم گرفتم شبها از خودم نپرسم اگر فلان جمله را جورِ دیگری گفته بودم چه میشد، اگر چند ماه زودتر یا چند سال دیرتر با هم حرف میزدیم چه میشد، اگر دنیا کمی مهربانتر بود چه میشد و چه و چه و چه. خب نمیدانم تو تا به حال فهمیدهای یا نه، اما گمانم دنیا هیچوقت جوابِ "اگر" ها را نمیدهد. فقط ارام ارام انها را از ادم میدزدد و جایشان سکوت میگذارد!.
۷ مرداد ۱۴۰۵
- ۲۲