سلام. من این ها را مینویسم که بتوانم شما را از دست خودم نجات بدهم! البته شمای حقیقی که نه، خیالِ شما را نجات دهم از دستِ خودم یا خودم را نجات دهم از دستِ خیالِ شما. خب اگر راستش را بخواهید این روزها شما دیگر زخمی نیستی که هر روز درد بگیرد. بیشتر شبیه به جای زخمی هستی که گاهی با تغییرِ هوا، خودش را یاداوری میکند، خودش را نشان میدهد و زمزمه میکند "ببین هنوز زخمِ بازی به روی پوستت به جا گذاشته‌ام". و عجیب این است که من دیگر از این هم ناراحت نیستم. من دیگر ناراحت و اندوهگین نیستم، چون خوب میدانم من و شما در هیچ دنیایی به هم نخواهیم رسید. بیخیال مگر از اول هم قرار بود برسیم؟ معلوم است که نه. جسارتا فقط اگر روزی، در شلوغیِ یک خیابان، در شلوغیِ یک مهمانی، در سکوتِ یک مجلس، دختری را دیدی که با لبخند از کنارت گذشت، هرگز سر برنگردان. بگذار همان چند ثانیه، اخرین صفحه‌ی این داستانِ نانوشته را بنویسد و نقطه‌های کلماتِ من به دستِ کسِ دیگری برسند و سرانجام دوباره برای تو باشند. دیگر وقتی باران میبارد، فکر نمیکنم کاش عجله‌ای برای رسیدن نداشته باشی و وقتی غروب میشود فکر نمیکنم کاش کسی باشد که سکوتش برایت امن باشد. همه‌ی اینها را برای شما کنار میگذارم. برای شما کنار میگذارم بی‌انکه بدانی. در نهایتِ این روزها و نجاتِ تو از دستِ من، این منم که میانه‌ی این اتش میمانم. شما نجات مییابی از دستِ من و از تورِ پر گره‌ی خیالِ من و از شعله‌ی بلندِ کلماتِ من. در نهایتِ این روزها و در نهایتِ این اتش، اگر بادی وزد خاکسترم سمتِ تو میاید.

۸ مرداد ۱۴۰۵

- ۲۱