تحمیق
هفتاد.
مامان تمامِ زور و توانش را جمع کرده و پُرشتاب میتازاند و اصرار بر اثباتِ امنیتِ اوردهی جامهی سیاهِ سنگین دارد و هرگز کوتاه نمیاید. دلم برای ناخنهای لاکیام، چادرِ مُچاله در کیفم، موی گیس شدهی زیرِ روسریام و خودم میسوزد. باباجون اصرار دارد جامهی سیاهِ سنگین را از سر برندارم و مامان توصیه میکند اگر اشنایی دیدم سریع غیب بشوم! بابا تصمیم گرفته قبول کند و گول بخورد که من روی ناخنهای لاکیام دستکش دستم میکنم و من هم تصمیم گرفتهام تا صورِ اسرافیل اشک بریزم و یادم بیاید روزگاری خیلی خیلی دور بیبهانه به ناخنهایم لاک میکشیدم و فقط از برای دلِ خودم روسریِ گلداری که عمو برایم اورده بود را میپوشیدم و فقط شش سال داشتم.
هفتاد و یک.
امروز چهارمین فُرم درخواستِ استخدامِ اینجانب هم رد شد. فقط یازده روزِ ناقابل تا به کنکور مانده و هنوز هم به منوالِ گذشته سگ میزند و گربه میرقصد، کتابهای سنجشِ کنارِ اتاق کمی اهسته و با ملاحظهتر به من خنده میکنند. اقای مدیر و خانمِ صندوقدار اجازه میدهند کامل از دفتر خارج شوم و بعد فُرمِ درخواستِ استخدام را در کارتنِ کاغذهای بازیافتی بگذارند. مدیرِ خانهی بازی به دیپلمِ مربیگریام پوزخندی ناز تحویل میدهد. و تنها اتفاقِ جالبانگیزِ این روزها این است که برای لیلا که تازه به دبستان میرود و پسرکهای دوستداشتنیام کتاب گرفتهام که اگر خوشحال نشوند این هم کانلمیکن است.
هفتاد و دو.
به دنبالِ راههای فرار از چیزهایی هستم که یحتمل اصلا نباید لازم باشد از انها فرار کنی! در هر حال، امروز خیره به دخترکِ فالفروشِ در مترو برای خودم اشک ریختم و از دخترک فال خریدم و به خنده گفت که حافظ غلامِ طبع توام ببین که تا به چه حدم همیکند تحمیق.
۱۸ مرداد ۱۴۰۵
- ۱۱