اشفتهبازار
هفتاد و سه.
نمیدانم از کجا شروع کنم، امروز نوشتم "شاید بخواهم" شاید؟ یا دارم با خودم تعارف میکنم؟ انگار با خودم هم رودربایستی دارم، "شاید" واقعا بیمعنی است، معلوم است که میخواهم، شاید فقط کمی خواستهام را نرمتر بیان میکند، کمی ملیحتر به زبان میاورد. "شاید" دخترکی که پا به زمین میکوبد و عروسکِ بزرگِ کنارِ مغازه را میخواهد مهار میکند و به جایش دخترکی عاقلتر مینشاند که پایش را به زمین نمیکوبد و اشکی هم نمیریزد و شاید بخواهد فلان اتفاق بیافتد.
هفتاد و چهار.
مباشر امروز در پستِ اینستاگرامش خاطرهای از روزهای "نَکِشی" سربازیاش نوشت، روزهایی که دیگر نمیکشیدند به سربازی بروند! و استعلاجیهای قلابی دست و پا میکردند. من هم این روزها نمیکشم، لطفا مباشر برای من هم استعلاجی جور کند، نمیدانم دقیقا چطور بگویم اما من واقعا حالم خوبِ خوب است، اما دلم رختشورخانهی ناصرالدینشاه است و ذهنم هم اشفتهبازاری است برای خودش، انقدر پُر و شلوغ است که اصلا نمیتوانم هیچکاری انجام دهم، هر زمان که ذهنم اینهمه پُر میشود نمیتوانم درست تشخیص دهم که پُر است یا خالیِ خالی، اما یکهو میفهمم انقدر شلوغ است که نمیدانم باید اول چهچیز را بیرون بیاورم!
هفتاد و پنج.
من در جهانی که مدام از من چیزی میخواهد، کجای خودم ایستادهام؟ من دقیقا از نداشتنِ شغل میترسم یا روزهایی که بدونِ داشتنِ شغل میگذرند؟ از مسئولیتِ زیاد خوشم میاید یا میترسم اگر ک دیگری کار را انجام دهد خرابکاری بشود؟ من از خودم فرار میکنم یا از زندگیای که با دستانم میسازم؟ من در جهانی که مدام از من چیزی میخواهد، کجای خودم ایستادهام؟
۱۹ مرداد ۱۴۰۵
- ۱۰