کیک سوخت، مثل همیشه!
هفتاد و شش.
اینکه با خودم روراست باشم برای نوشتن و قطار کردنِ کلماتِ قصار فوقالعاده جینگیلی مستون است، اما برای زندگی کردن واقعا وحشتناک است. بازنده همیشه منم، یکدور زمانِ تجربه و یکدور زمانِ روایتِ تجربه! در صورتی که میتوانم حداقل در زمانِ روایت از خودم یک برنده بسازم. اما نمیشود. این واقعا جینگیلی مستون نیست. تقریبا شبیه به کابوس است.
هفتاد و هفت.
سروان سیاح میگفت"شبیه به پدر و مادرمان نشدن جنگی است که هیچوقت برندهای نداشته". درست مثلِ اینجا. مسئله فقط چهاردیواریِ اینجا نیست، هیچوقت نبوده، اینجا نمایندهی وضعیتی است که هنوز نمیدانی کی قرار است تمام شود. اصلا تمام شدنی در کار است؟ مثلا ممکن است این وضعیت تمام نشود و از ما به فرزندانمان و از فرزندانمان به فرزندانشان دست به دست شود؟ برندهی این جنگ چه کسی است؟ همهی ما پله پله بازندگانِ حقیرِ این جنگیم؟
هفتاد و هشت.
اگر روبهرویم مینشستی دیگر از احساساتِ ادمیزادی و جملاتِ شیرین و این چیزها چیزی بر زبان نمیاوردم، یحتمل برایت از رنگِ عینکِ جدیدم، مزهی غذاهای شمالی، اب و هوای کویر، زیباییِ ستارهها به دور از نورِ شهری و اخرین کتابی که خواندهام میگفتم. بعد از حرف زدن دربارهی اینها شاید سعی میکردم کیکِ سیب و دارچین درست کنم و هر دعا و ایهای که به یاد داشتم زمزمه میکردم که سیبها تهنشین نشوند و کیک پُف کند! بعدش ممکن بود دفتر و مدادی از کیفم بیرون بکشم و تلاش کنم منظرهی روبهرویمان را به تصویر بکشم. کمی بعد شاید لیوان ها را میگذاشتم و چاییِ همیشه دوستنداشتنیام را! میریختم و کنارش از ان پولکیهایی که همیشه گوشهای از خانهی مامانبزرگها بود میگذاشتم. بعدترش یحتمل بوی کیکِ سوختهای به دماغم میخورد و بیدار میشدم.
۲۰ مرداد ۱۴۰۵
- ۹