هفتاد و نُه.

امشب توییت کردم "سلام وحیدجان ساعت نزدیک ده و نیم شبِ پنجشنبه ۲۲ مرداد، حدود هفت روز مونده به کنکور یهو صدای بلندی از مغزم یادم اورد که چقدر از این مدل زندگی ازرده‌ام." مسئله اینجاست که من واقعا نمیخواهم از زندگی فرار کنم، مبخواهم درنهایت زندگی‌ای داشته باشم که مجبور نباشم هر روز از ان فرار کنم! و از مدلِ زندگی‌ام ازرده باشم. دلم میخواهد مدلِ زندگی‌ام با مدلِ خودم هماهنگی داشته باشد و هر روز تناقضاتِ مدلِ زندگی‌ام و مدلِ واقعیِ زندگی‌ام را نشمارم و لیست نکنم، اخر اگر همینطور به لیست کردنِ تناقضات ادامه دهم تمامِ قلم و کاغذهای جهان تمام میشوند. "سلام وحیدجان فلان ساعت از فلان روز یهو صدای بلندی از مغزم یادم انداخت که چقدر عاشقِ این مدل از زندگی‌ام."

هشتاد.

بعضی وقت‌ها که در جمع با مادرانِ زیادی روبه‌رو میشوم تمام تلاشم بر این است قضاوت و به قولِ مامان "مَن" نکنم. اما همیشه فکر میکنم اگر من بودم هیچوقت فلان کار را با بچه‌ام نمیکردم. بعدش همیشه با خودم فکر میکنم من با بزرگ شدن و مراوده کنار این ادمها میتوانم چرخه را بشکنم؟ روایتِ ماه‌پری من را یاد مامان میاندازد، نوشتن به بهانه‌ی مادری اما فقط درباره‌ی تفکراتِ حزبی! بعد هم دو سه تا جمله‌ی روشنفکرانه که "فرزندم حق انتخاب دارد" و اینجور چیزها که همه‌ی مامان‌ها میگویند و بعدتر با پا میزنند زیرِ میزِ روشنفکری و حق انتخاب و فلان و بهمان. اینجا هم بعد از خواندنِ روایتِ چهارمِ "هفته‌ٔ‌چهل‌و‌چند" مَن کردم، که اگر قرار باشد یک روزی مادر باشم و مِن بابِ مادری بنویسم اینطور نمینویسم. اما فقط خدا میداند اگر مادر شدم همه‌ی این تعاریفِ فعلی‌ام از مادر بودن به باد خواهد رفت یا نه. چنان از به باد رفتنِ این تعاریفِ فعلی‌ام واهمه دارم که زمانش که برسد یحتمل عطای مامان بودن را به لقایش ببخشم.

۲۲ مرداد ۱۴۰۵

- ۷