هشتاد و یک.

اگر میتوانستم وسطِ خانه‌ی مادرجون مینشستم و زار زار به پهنای صورتم اشک میریختم، اینکه همه‌چیز من را بی‌نهایت به یادِ تو میاندازد ازارم میدهد. تا کی قرار گذاشته‌ایم همه‌چیز به تو گره بخورد؟ و تا کی من این‌همه از خودم دورم و از تو هم دورتر؟ تو کجایی؟ در گُستره‌ی بی‌مرزِ این جهان؟ تو کجایی؟

هشتاد و دو.

انتهای جمله‌ام را قورت میدهم و از پنجره به عابرانِ پیاده و گربه‌ی لَنگان نگاه میکنم. گمانم اگر میتوانستم پرواز کنم همه‌چیز بهتر بود! پرواز میکردم و از ان بالا و از اسمان، صبح تا شب به عابرانِ پیاده و گربه‌های کنارِ خیابان و ماشین‌های پنچر و ترافیکِ شهری و ادمیزادهای بلاتکلیف نگاه میکردم. شاید ان بین کمی و با کلاغ‌ها اختلاط میکردم و با کبوترِ نشسته روی تیرِ چراغ‌برغ به ادمیانی که ادرس گُم کرده و در خیابان‌ها سردرگُم‌اند میخندیدم. ادمیزادهای همیشه به دنبالِ مقصد!. اگر میتوانستم پرواز کنم هرگز به دنبال هیچ مقصدی نمیگشتم و با فراقِ بال به ادمیزادهای دنبالِ مقصد که نمیتوانند از مسیر لذت ببرند و مع‌الاسف حالا خودم هم جزوشانم، میخندیدم.

هشتاد و سه.

شاید روزی غم‌هایم گِل کنم و از گِل‌شان ماهیِ قرمزی بسازم و به حوض بیاندازم! یا شاید ماهی را به دریا بیاندازم و با قلاب سعی بر گرفتن‌ِ دوباره‌شان کنم! شاید از گِلِ غم‌هایم ماهیِ کپور بسازم و با لیموترش و سیر و خامه و ادویه مزه‌دارش کنم و برای ناهار اماده‌اش کنم، تازه شاید کنارش شویدپلو هم اماده کردم، چون اصلا از سبزی‌پلو خوشم نمیاید! ایده‌ی دیگری هم برای غم‌های گِل شده‌ام دارم، میتوانم ماهیِ قرمزی بسازم و در تُنگی بگذارم و هرروز و هرشب به تماشای غمِ ماهی شده‌ام بنشینم! چمیدانم.

۲۳ مرداد ۱۴۰۵

- ۶