هشتاد و چهار.

غم رمانتیک است یا باشکوه؟ گمانم هیچکدام. اما گوشه‌ای از ذهنم زیبایی‌شناسیِ غم را اثبات میکند. شاید برای این خاطر است که غم، وقتی به اندازه‌ی کافی طولانی میشود دیگر فقط غم نیست. نورِ کم‌رنگِ عصر است، اهنگی است که بی‌دلیل دوستش دارم، خیابانی است که دلم نمیخواهد از ان رد بشوم و در عین حال هر بار از همان‌جا میگذرم. ادمیزاد گاهی انقدر با غم زندگی میکند که برایش خانه میسازد، مثلا من دیشب پرده‌ای برای پنجره‌ی اتاقِ غم‌م انتخاب کردم! من سعی میکنم به غمِ عزیزم احترام بگذارم و او هم کم‌کم دارد یاد میگیرد چه ساعتی از شب کمتر اذیتم کند.

هشتاد و پنج.

اقای رادان، جدی جدی اگر ده_پانزده سال گذشت و فهمیدم فقط همان یکبار بوده چی؟ من از این احتمال بیشتر از خودِ نرسیدن میترسم. از اینکه یک روز وسطِ یک زندگیِ معمولی، ناگهان بفهمم بهترین قسمتِ عاشق شدنم در همان‌جا، همان سال‌ها، همان ادم، جا مانده و من تمام این مدت فقط داشتم سعی میکردم چیزی شبیهش پیدا کنم؟ این واقعا وحشتناک است. چمیدانم، شاید هم زندگیِ فرای دیالوگِ پرطرفدارِ شما باشد! مثلا عشق تکرار نشود اما شکلش تغییر کند و از اینجور چیزهای جینگیلی مستون. اما من همواره باید بگویم از ان ده_پانزده سالِ بعدی، که بنشینم رو به روی اینه و با خنده‌ای تلخ برای خودم بگویم "دیدی فقط همون یه‌بار بود؟" به شدت میترسم.

هشتاد و شش.

من به‌طورِ کاملا رسمی در حال انجام دادنِ "هیچ کاری" هستم! مثلا صبحی مایل به ظهر از خواب بیدار میشوم و با خودم میگویم امروز دیگر شروع میکنم. بعد یک ساعت به سقف نگاه میکنم و درباره‌ی اینکه چرا هنوز شروع نکرده‌ام فلسفه‌هایی عمیق میبافم. بعد تصمیم میگیرم کمی استراحت کنم تا با انرژیِ بیشتری شروع کنم. بعدترش متوجه میشوم ساعت پنجِ عصر است و انرژیِ شروع کردنم هم احتمالا رفته یک جای دور که دستم بهش نمیرسد.

پ.ن: من از غم خوشم نمیاید، فقط نمی‌توانم انکار کنم که گاهی خیلی خوب مینویسد!

۲۴ مرداد ۱۴۰۵

- ۵