در ستایشِ صندلیِ خالیِ روبه‌رو؟! مثلا باید بگویم آه چه تنهاییِ فوق‌العاده و باشکوهی. فاطمه بعضی وقت‌ها مینویسد "چیلیک چیلیک اشک" امروز هم تا قبل از وارد شدن به دنیای تنهاییِ باشکوه، من هم چیلیک چیلیک اشک میریختم اما متاسفانه کوله‌پشتیِ پوسیده‌ام را که روی صندلیِ روبه‌رو گذاشتم و نشستم، اشک‌هایم از چیلیک چیلیک به سطل سطل ارتقا پیدا کردند! بی‌چاره پسرکی که امد سفارش بگیرد و بی‌چاره‌تر من که نمیدانستم کیکِ روز بخورم یا پاستا یا ابدوغ! و هر سه دقیقه یکبار اشک‌هایم را پاک میکردم و میرفتم کنار صندوق و میگفتم "میشه بجای کیک پاستا؟" سه دقیقه بعدش دیگر حال پاک کردنِ اشک‌هایم را هم نداشتم و میرفتم کنارِ صندوق و میگفتم "جسارتا میشه ابدوغ‌خیار سفارش بدم؟". به ازای هر یک تکه نانِ خشکِ تلیت در ابدوغ یک سطل اشک ریختم و با چشمانِ اشکی و تار زیرِ عکس نوشتم" در ستایشِ صندلیِ خالیِ روبه‌رو". چه ستایشی دخترجان! کسی نبود بیاید بگوید خودت را جمع‌وجور کن! چه چیزِ صندلیِ خالیِ روبه‌رو را ستایش میکنی؟ آه چه تنهاییِ باشکوهی؟ تنهایی قدرتی ناتمام به من میدهد؟ مثلا من در تنهایی بال درمیاورم؟ یک عقاب همیشهتنها و قدرت‌مند است؟ نه‌خیر. از این خبرها نیست، دخترکِ روبه‌روی صندلیِ خالی، در تنهایی فقط سطل سطل اشک میریزد و با صدای گرفته و چشمانِ تار نوشته‌ی روی دیوارِ کافه را میخواند که "دلِ من گردِجهان گشت و نیابد مثل‌ش،به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟" اگر ماهی‌ها از شوریِ اشک‌هایم نمیمُردند! حوضِ حیاطِ خانه‌ی نداشته‌ام را از اشک‌هایم پر میکردم.

۲۵ مرداد ۱۴۰۵

- ۴