عقاب
غم هیچوقت تمامِ کارهای روزمره را لغو نمیکند، گمانم بزرگترین خاصیتِ غم همین باشد، لطف میکند و به من کمک میکند همزمان با غمگین بودن در زندگیِ نازم دست و پا بزنم اما چیزی را متوقف نکنم. امشب بعد از سیلِ عظیمی از امید و ذوق که به وجودم روانه شد، سیلِ عظیمتری از غم و دلشوره را به درونم راه دادم و برخوردِ امید و غم نتیجهای جز موجی دیوانهکننده در پی نداشت. چرا باید تنهایی را باشکوه بنامی؟ صرفا چون از دور زیبا به نظر میرسد؟ بنده در تنهاییِ فوقالعاده باشکوهِ امروزم حدود چهل و هفت نسخهی مختلف از ایندهی درسیام را تجربه کردم! تقریبا در نُه تا از سناریوها همهچیز عالی پیش رفته است و همهچیز جینگیلی مستون است، در سیزده تایشان اینجانب دانشگاهِ دلغوزاباد هم قبول نشده و در بقیهی سناریوها وسطِ یک فاجعهی ژئوپلیتیکی برگهی قبولی در دست، درحال فرار روئیت شدهام! حالا باید از ادمهایی که مانیفستِ بزرگنمایی و شکوه و صلابتِ تنهایی را برگزار میکنند خواهش کنم لطفا تنهایی را بهعنوان یک چیزِ باشکوه به من نفروشند، من خیلی خوب میدانم پشتِ این تصویرِ باشکوه چهچیزی پنهان است، چیزی در مایههای بیکسی و بلاتکلیفی و اغشته به غم. گمانم تنهایی زمانی باشکوه و عقابوار! است که تصمیم باشد، نه تقدیر. هیچکدام از ادمهایی که دربارهی شکوهِ تنهایی معرکهگیری میکنند هرگز به این موضوع اشارهای نمیکنند. راستی! همهچیز از یک عقاب شروع شده؟ عقابی که تنها دیده شده، خودش خواسته تنها باشد؟ کسی اغازِ سناریوی تنهاییِ باشکوه را به یاد میاورد؟
۲۶ مرداد ۱۴۰۵
- ۳