من و چنگیز
تنهایی باشکوه و بینظیر و این چرت و پرتها نیست. من از تنهایی بیزارم، امروز هم برای چنگیز دو ساعتِ تمام سخنرانی کردم که چرا تنهایی وحشتناک است. جنگیز خروس است! پسرک وقتی جوجهرنگی بود ان را خرید و الان تقریبا خروس است، همه که میروند فقط من و چنگیز خانه میمانیم. حتی امروز به چنگیز پیشنهاد کردم فردا برای کنکور همراهیام کند که در جواب انگشتم را نوک زد. من از تنهایی برای خاطرِ تنها به سینما و کافه و بیمارستان و حتی کنکور رفتن بیزار نیستم، من از این بیزارم که مجبورم تنها باشم وگرنه نمیتوانم خودم باشم. بنده در تنهاییِ فوقالعاده باشکوهم فقط خودم هستم، خودِ من فقط غمگین و گریان نیست، خودِ من خیلی ادم جالب و جینگیلی مستونی است، کمی نازکنارنجی است اما زودِ زود خودش را جمع و جور میکند و انقدر قوی میشود که هیچکس فکرش را نمیکند. اما تنهای، خودِ من را میشکند، تکهتکه میکند و مجبورم میکند با چنگیز حرف بزنم و بنویسم که ادمهایی که نمیشناسندم بخوانند. تنهایی مجبورم میکند اضطرابم را صدبرابر کنم و تنهایی برای من هیچوقت باشکوه و بینظیر نیست. اینکه کنکور میدهم فوقالعاده است اما اینکه باید تنها مسیر را طی کنم تقریبا روحم را تجزیه میکند، اینکه با خروسِ پسرک مهربانم خیلی محبتامیز و جینگیلی مستون است اما اینکه مجبورم با خروسِ پسرک حرف بزنم تقریبا روحم را تجزیه میکند. عطیه نوشته "از پسش برمیای و استرس نداشته باش"، علی میگوید حتما دعا میکند، معلمم گفته از خدا خواهش میکند، عمو میگوید" شُل کن هرچی شد شد"، دخترکِ درونِ اینه که سی ساعت است نخوابیده تا شبِ کنکور خواب ببردش میگوید به من اعتماد دارد اما اضطراب هر لحظه پایینتر میکشدش.
۲۸ مرداد ۱۴۰۵
- ۱