کنکور، تمام.
امروز صبح اقای اسنپی یک خیابان مانده به حوزهی کنکور برایم دعایعهد گذاشت، اقای اسنپی دوباره یادم انداخت تنهایی فوقالعاده و باشکوه نیست، اما گاهی کمی ارامش به همراه میاورد، البته خیلی وقتهای زیادی هم ارامش را صلب میکند و اضطراب را هدیه میدهد، چیزی در مایههای امروز که از کی تا کی یک ساعت و نیمِ تمام، از تقاطعِ سمیه و حافظ تا تقاطع طالقانی و برعکس، قدمهای تند و تند برمیداشتم و هر ایه و سورهای که به یاد داشتم زمزمه میکردم و تمام تنم به لرزه افتاده بود، مثلا گمانم اگر تنها نبودم خیلی راحت حواسم پرت میشد و مثلِ دخترکِ زیر پُل از برنامههای بعد از امروز حرف میزدم و بلندبلند خنده سر میدادم. درهرحال من حالا کاملا اطمینان دارم تنهایی باشکوه نیست، اما این را هم مطمئنم که تنهایی اکثر اوقات قُوت را به ما تحمیلی میکند و این مسئله به شخصه برای منی که اینهمه نازکنارنجی هستم فوقالعاده است. در عین حال شاید دترین و بهترین قسمتِ ماجرا یکی باشد، اینکه ادم وقتی تنها است، مجبور میشود خودش را جمع کند. مجبور میشود خودش برای خودش اب بیاورد، خودش به خودش گوشزد کند ارام باش، خودش حواسش را از صدای قدمهایش پرت کند. هیچکس نیست که وسطِ ان یک ساعت و نیم بگوید "بس است، بیا بنشینیم". و من که اصولا برای هیچکدام از این کارها ساخته نشدهام، ناگهان باید نقشِ ادمِ قویِ قصهی خودم را بازی کنم. گمانم تنهایی جایی میانِ روزِ کنکور، انجا که دستهایت میلرزند، با دعایی که نصفش را یادت رفته است، با قدرت عجین میشود. تنهایی واقعا باشکوه و فوقالعاده و بینظیر و زیبا نیست، اما خب هیولا هم نیست. البته فکر کنم.
۲۹ مرداد ۱۴۰۵
- تمام