حق برای من.
سلام خداجان. دیگر کار با "خودم تنها از پسش برمیایم" و قُپی امدنهای روزانهام جمع نمیشود، لطفا کمکم کن. خیلی خوب میدانم که یحتمل از دستم خستهای و از گلههای هر روزهام کلافه و از فریادهایم ازُرده. اما باید بگویم که اینبار برای گله و درخواست و التماسِ کمکم، دیگر خجل نیستم، چون واقعا حق دارم که گله کنم و التماس کنم که شما را به هرکسی که دوست داری کمکم کن! یعنی گمانم اینبار حق با من باشد، اصلا شما که مهربانی اگر حق برای من نیست هم حق را به من بده، حق را به من بده و بگو که مهربانی. امروز درحالی که هر دو لُپهایم را پر از پفک کرده بودم و میانهی اتاقِ به بازارِ شام مانده چمبره زده بودم، یک لحظه یادم امد دلم میخواهد نجاتم بدهی، انچنان نجاتم بدهی که فریاد بزنم که خدا مهربان است، خدا ارحم الراحمین است، خدا مهربانیاش به همه میرسد. خدای عزیزم یک کاری بکن. همهچیز دارد محو میشود! اگر همینجور جلو برویم و شما مهربانیات را جلوی صورتم نیاوری و نشانم ندهی و من بیشتر از پیش در باتلاق فرو بروم همهچیز خراب خواهد شد. خدای عزیزم. دخترکِ نشسته روی سُرسُره برای پسرکِ روی تاپ، سخنرانی میکرد که خدا خیلی مهربان است و همهی بچهها را دوست دارد و گفت اراد گفته خدا همیشه به ما کمک میکند. من اراد را نمیشناسم، دخترک و پسرکِ داخل پارک را هم، اما امیدوارم اراد به دخترک راست گفته باشد. اگر حرفِ اراد درست باشد تو در نهایت به کمکم میایی مگر نه؟ اخر دیگر کسی نسبت به من مهربان نیست، من میخواهم بدانم شما چطور ارحمالراحمین؟
۳ شهریور ۱۴۰۵