سلام خداجان. امروز همینطور که از کفگیر به‌عنوانِ میکروفون استفاده میکردم و داد میزدم "تو رو به‌خدا اگه میشه تنها نرو"، تصمیم گرفتم کمی گریه کنم. خدای خوبم، امیدوارم کم‌کم تصمیم گرفته‌ باشید کمک‌م کنید، چون من امروز خیلی دلم میخواست به‌جای فلفل‌های کنارِ کبابِ توی ماهیتابه میبودم، یا به‌جای کاسه‌ی چینیِ مامانجون که از دستم افتاد و هزار تکه شد. اما خب به‌جای دخترکی هستم که صبح در اسانسورِ اداره‌ی ثبت‌احوال گیر افتاد تا برق بیاید و ظهر در زمین چمنِ کنارِ مترو موقع فوتبال بازی کردن با پسربچه‌ها در پاس دادن شکست خورد و افتاد زمین! و مدادِ سُرمه‌اش در مترو افتاد و گُم شد. خب اگر جای دخترک باشم، باید بگویم دخترک امروز بهترین پلو و کبابِ عمرش را پُخت و بعد از ماه‌ها در یک روز یک کتاب را شروع کرد و تمام کرد. خدای عزیزم اگر از این وجه به دخترک نگاه کنیم فکر کنم شما کم‌کم میخواهی به کمک‌م بیایی. این خیلی عالی است. البته اگر پشیمان نشوی و نخواهی صبرِ ایوب را روی من پیاده کنی! خدای عزیز، من درواقع دارم تمامِ تلاشم را میکنم که خودم را به زندگی بدوزم! اما بعضی وقت‌ها فکر میکنم کسی بِشکاف به دست هرجا که کوک میزنم را میشکافد، فکر میکنم بد نباشد اگر بشکاف را از دستِ ادمیان بگیرید و کمی زمان برایم بخرید تا خودم را جمع و جور کنم. خدای خوبم، من نمی‌گویم کارِ خیلی بزرگی از شما میخواهم، اجالتا همین که بشکاف را از دستِ ادمیان بگیرید شاید کافی باشد. بعدش قول میدهم خودم با نخ و سوزن و هرچیزی که پیدا کردم، هرجا را که توانستم بدوزم و بعدترش واقعا دخترِ خوبی میشوم. فقط لطفا نخ را هم از من نگیر و زودتر از زود بگو که هنوز مهربانی.

۷ شهریور ۱۴۰۵