سلام خداجان. امروز یک لیوان اب ریختم کفِ زمینِ اشپزخانه و همینطور خیره نگاه میکردم که چطور ارام ارام و التماس‌گونه خودش را به جاهای مختلف میکشانَد، بعد فکر کردم شاید من هم همینم، یعنی واقعا من هم همینم. همینطور ارام و ملتمسانه خودم را به این طرف و ان طرف میکشم. اما خب اب دست‌ِ کم همیشه راهی را پیدا میکند و من حتی راهِ اتاقِ خودم را هم گُم میکنم. اب سر اخر به چاه رسید و من سراخر به هیچ‌جا. خدای خوبم. من ابدا دیگر نمیخواهم قهرمان باشم. دیگر حتی حوصله‌ی قهرمان بودن هم ندارم. تقریبا حوصله‌ی هیچ‌چیز را ندارم، میتوانم مثل امروز سر و ته روی تخت دراز بکشم و سرم را از تخت اویزان کنم، یا در حالی دیگر با چشمانی پر از اشک به پنجره خیره شوم و با بغض پیتزای یخ کرده‌ را قورت بدهم و با حرف‌های پسرکِ در فیلم که تصمیم گرفته به هر قیمتی کسی شود که زورش بیشتر از همه باشد، همزادپنداری کنم. خداجان. اگر هرچه زودتر کمک‌م نکنی و به فریادم نرسی و مهربانی‌ات را جلوی صورتم نگیری ممکن است سالها با اشک به پنجره خیره بمانم و تکه‌ی پیتزا سالها در گلویم گیر کند و حرف‌های پسرک تا همه‌ی عمر در گوشم زنگ بخورد. بالاخره من که قول نداده‌ام یک‌نفس تا اخر دنیا بدوم، ممکن است تا اخر دنیا بنشینم یک گوشه و هرگز تکان نخورم. خدای عزیزم، تو زورت از همه بیشتر است پس حتما میتوانی من را از جلوی پنجره بلند کنی و اشک‌هایم را پاک کنی و تکه پیتزای یخ را از دستم بگیری و حرف‌های پسرک را نقض کنی؟ نمیتوانی؟ بیا بگو که میتوانی و مهربان و پرزوری و من برای نجات پیدا کردن لازم نیست به ادم‌ها زور بگویم و فقط باید نگذارم کسی بتوانم برایم خط و نشان بکشد. من هنوز منتظرم. اگر قرار نیست امروز بیایی و همه‌چیز را درست کنی، لااقل یک چراغِ کوچک روشن کن. نه از ان چراغ‌های خیلی بزرگ که همه‌چیز را یک‌دفعه روشن میکنند، چراغِ کوچکی که فقط نشانم بدهد صدایم را میشنوی.

۸ شهریور ۱۴۰۵