سلام خداجان. چند ساعتِ پیش همینطور که اینستاگرام را بالا و پایین میکردم صدای دخترکی بخش شد که گفت "بچه‌ها خدا نه زود میاد نه دیر، به موقع میاد". خدای عزیزم با شما که تعارف ندارم، اصلا حال و حوصله‌ی یک خط نوشتن را هم نداشتم، حال و حوصله‌ی التماس و خدایا تو رو به خدا هرچه زودتر به دادم برس، را هم. اما درنهایت دخترک یادم انداخت شما به موقع میایی و احتمالا هنوز وقت‌ش نرسیده و من میخواهم دیگر اه و ناله نکنم ومنتظر بنشینم تا موقعش برسد و حالا که به مو رسیده قبل از اینکه پاره شود سر برسی. شاید هم بعدش که پاره شد بیایی و گره بزنی. چمیدانم. گمانم فعلا کاری به جز انتظار و تکیه به حرفِ دخترک و اراد، از دستم بر نمیاید. خدای خوبم. من از شما معجزه‌ی عجیب‌ و غریب نمیخواهم. فکر نکنم لزومی داشته باشد اسمان باز شودو فرشته‌ای از وسطِ اتاق پایین بیاید و موسیقی پخش شود و یک‌ دفعه همه‌چیز خوب و جینگیلی مستون شود. فقط طوری بیا که بفهمم از برای خاطرِ من امدی. خدای عزیزم اگر واقعا به موقع میایی، من اجالتا سعی میکنم ارام بنشینم و ببینم این"به موقع" دقیقا چه شکلی است. فقط زودتر پیدایش کن و به من نشانش بده. اخر همه معتقدند من ادمِ صبوری نیستم، شما که خودت من را ساختی هم که باید بهتر از همه بدانی. تا همین‌جایش هم قصدِ صبر نداشتم میخواستم بیایم و غصه‌سُرایی را از سر بگیرم که دخترک یک جمله گفت و رفت. یحتمل خودش هم نمیداند یک ادمِ خسته، چند ساعت بعد دارد جمله‌اش را این‌طور برای شما تکرار میکند.

پ.ن: برای صهبا، دخترکی که گفته بود خدا به‌موقع میرسد و همین حرفش اوضاع را ارام‌تر کرد.

۱۱ شهریور ۱۴۰۵