با تیشه افتاده‌ام به جانِ ریشه‌هایی که من را به این شهر گره میزند. با تیشه افتاده‌ام به جانِ بند بندِ وجودم که از این شهر، از این خانه، از این وضعیت جدا شوم و سر اخر زندگی پیروز میشود یا او؟. سلام صدرا. نمیدانی چقدر وحشتناک است که خودت با خودت در جنگ باشی و هرروز بیشتر از دیروز شبیه به نقاشیِ ان چهارپایی بشوی که با شاخِ خودش، خودش را میخراشد. صدرا اگر نشود و ادمی از پسِ هیچ‌چیز برنیاید چه میشود؟ امشب فاطمه گفت "تو هم کاش نری" زدم زیرِ گریه، درست مثلِ ظهر که مامان گفت "اگه بری من میمیرم" و زدم زیر گریه. صدرا تو میدانی کُپُنِ من برای گریه دقیقا چقدر است؟ هیچوقت تمام نمیشود. کاش تو هم بودی و میگفتی "نرو". همه فقط میگویند نرو، صدرا هیچکس نمیگوید اگر بمانم چه میشود، هیچکس نمیگوید اگر بمانم میتوانم تکه‌های خُرد شده‌ام را از کفِ زمین جمع کنم یا نه. صدرا این دختری که قرار باشد بماند، قرار است با کدام قسمتِ خودش بماند؟ با همین شانه‌هایی که انقدر زیرِ بارِ هیچ، خم شده‌اند که دیگر فرقِ زمین و اسمان را نمیفهمند؟ با همین قلبی که هر بار چیزی را دوست داشته، یک جایی مجبور شده برای دوست داشتنش عذرخواهی کند؟. همه میگویند بمان اما کجا؟ اینجا جایی برای من نیست، جایی برای دخترکی که سرمه به چشمش میکشد و موهایش را دو گیس میکند، اینجا برای هیچکس جا نیست. من از رفتن نمیترسم، از ناتوان ماندن میترسم. از اینکه تمامِ این راه را با تیشه امده باشم و سر اخر ببینم ریشه‌ها از چیزی که فکر میکردم عمیق‌تر بوده‌اند. صدرا، میترسم تمامِ زورم را زده باشم و باز هم این خانه، این شهر، این دیوارها، یک جایی از من باقی گذاشته باشند که نتوانم با خودم ببرم. مثلا جایی که تو هستی؟.

۱۷ شهریور ۱۴۰۵