فرسودگی
نوشته بود دارم احساسیتر میشوم و گمانم نسبتِ مستقیمی با رفتن دارد. من هم همینطور. اینجا هر روز نازکنارنجیتر از دیروز میشوم. سلام صدرا. میخواهم از اشکهایم دوباره بیافرینمت! این طرحوارهی جدیدم است، زاییدهی تخیلاتِ بیهودهام!. صدرا اگر راستش را بخواهی من اینجا تقریبا همهچیز دارم، حداقلش کلی ادمِ مهم دارم. فقط یک چیز ندارم، خودم. من اینجا خودم را ندارم صدرا. و ادمی که خودش را ندارد چطور میتواند دیگران را داشته باشد؟ مُدام التماسِ مامان را میکنم که بگذار بروم و مامان هر دقیقه محکمتر از دقیقهی قبل التماسِ من را میکند که نرو. اما اگر بمانم همهچیز بدتر و بدتر میشود صدرا. خیلی وقتِ پیش باید میرفتم، اما خیلی وقتِ پیش که نمیشد، شاید بپرسی یعنی حالا میشود؟ نمیدانم. هیچچیز نمیدانم صدرا، فقط این را میدانم که باید بروم، باید دور شوم، انقدر دور که اهالیِ اینجا به اندازهی یک نقطه به نظر بیایند. صدرا من از ادمها خسته نیستم. از دوست داشتنشان هم خسته نیستم. اتفاقا همین دوست داشتن است که رفتن را اینقدر سخت میکند. ادم اگر کسی را دوست نداشته باشد که چمدانش را میبندد و میرود و پشتِ سرش را هم نگاه نمیکند. اما من هر بار که میخواهم چمدان ببندم، یک نفر در ذهنم میدود دنبالم. اما دختربچهای معصوم زار زار کنان، چمدانش را بسته و جلویم ایستاده، دختربچهای که میگوید باید برویم چون اینجا جایی برای ما نیست، حتی با وجودِ ادمهایی که جانمان برایشان در میرود. صدرا، دختربچهی مقابلم موهایش را دو گیس کرده و برایم مدادِ سُرمه اورده. من باید با دختربچهی درونِ اینه بروم. خیلی زود. صدرا من از ادمها و دوست داشتنشان خسته نیستم، اما باید بروم. من از اینجا خستهام، اینجا هرروز من را فرسودهتر میکند.
۱۸ شهریور ۱۴۰۵