پرواز
چند روز پیش پسرک باید انشایی با موضوعِ "اگر بال داشتم" مینوشت. امد از من پرسید "تو اگه بال داشتی چی کار میکردی؟".من اگر بال داشتم تا کیلومترها انطرفتر پرواز میکردم و دور و دورتر میشدم. سلام صدرا. طاهره میگوید ادمها گاهی سختی و مشقتِ تصمیمی را به جان میخرند که سالها بعد فرزندشان مجیور به گرفتنِ ان تصمیم نباشد، گمانم اگر بروم، بعدها که به مادریِ پسرم رسیدم او مجبور به انتخابِ بین من و خودش نباشد. من نمیخواهم از ادمهای اطرافم فرار کنم. اتفاقا مشکل همین است، ادمهای زیادی دارم که دوستشان دارم و نمیدانم چطور میشود برای دوست داشتنشان، خودم را از دست ندهم. صدرا، شاید اگر میرفتم و هیچکس را دوست نداشتم، کار اسانتر بود. میگفتم خداحافظ و تمام. اما من از حالا برای روزهایی که طاهره غمگین باشد و نتوانم خودم را به خانهاش برسانم، سطل سطل اشک اماده کردهام!. گاهی فکر میکنم اگر بودی، شاید رفتن را بهتر میفهمیدی. شاید میگفتی"عزیزِ من برو، اگر ماندن دارد تو را از خودت دورتر میکند" یا شاید اصلا چیزی نمیگفتی و فقط کنارم مینشستی، یکی از دلایلی که فکر میکنم اینجا هرروز من را نازکنارنجیتر میکند این است که به تو پناه اوردهام و برای رفتنم تو را شاهد میگیرم، تو که نیستی و ادمیزاد وقتی به ادمِ رفته پناه میبرد یعنی خیلی نازکنارنجی شده مگر نه؟. من باید بروم، هرچه زودتر. قبل از اینکه نازکنارنجیتر از امروز بشوم. راستی صدرا تو اگر بال داشتی چه میکردی؟ اگر بال داشتی پرواز کن و بیا کنارِ من.
پ.ن: نوشتنِ "سلام صدرا" وسطِ متنی که قرار بود فقط دربارهی رفتن باشد، تقریبا ناخوداگاه میاید و تقریبا ناخوداگاه بههمم میریزد. اما من با چه کسی قرار گذاشتم نوشتهام فقط دربارهی رفتن باشد؟
۱۹ شهریور ۱۴۰۵