طاهره میگوید اگر جای من بود و دمِ اخر مامان میگفت بمان، میماند. سلام صدرا. چطور میتوانم بروم، بدونِ اینکه خودم و همه‌ی ادمهایی را که دوست دارم تکه‌ تکه جا بگذارم؟ چطور میتوانم بروم و برای چشم‌های مامان سَدی تعبیه کنم که اشکی از ان جاری نشود؟. صدرا، نمیخواهم بدانم باید بروم یا نه، باید بروم. فقط بیا و ارام در گوشم زمزمه کن چه کنم که رفتن اینهمه درد نداشته باشد؟ صدرا من نمیخواهم رفتن‌م‌م اینهمه برای ادمها درد بیافریند، اما ماندن‌م انقدر درد بر تنم مینشاند که بر دردهای رفتن میچربد. از ماندن خسته‌ام. از اینکه هر روز خودم را جمع کنم تا مبادا چیزی از من به روی زمین بیفتد و کسی پایش را روی ان بگذارد هراسان و خسته‌ام. از اینکه برای دوست داشتنِ ادم‌ها، مدام از خودم کم کنم، ان طور که سر اخرش ندانم کدام قسمتِ من هنوز برای خودم مانده است خسته‌ام. صدرا تو خوب میدانی ادم نمیتواند تا همیشه بماند فقط به این دلیل که جای خالی‌اش برای دیگری زخم است. تا کی زخم‌های عاری از ماندن را به جان بخری تا زخمی از رفتن به کسی هدیه ندهی؟ این زخم‌ها هر روز عمیق‌تر از دیروز میشوند صدرا. و من هر روز نازک‌نارنجی‌ترو ضعیف‌تر از دیروز. مامان مطمئن است من از پسِ همه‌چیز برمیایم، خودم هم مطمئنم، اما مجبورم، مجبورم که از پسِ همه‌چیز برمیایم. وگرنه رفتن برای همه سخت است، برای ان کس که میرود سخت‌تر.

پ.ن: نمیخواهم بگویم همیشه نقشِ سخت‌تر برای من است، اما از رفتنِ من تا رفتنِ تو هزاران هزار فاصله است، من که نمیروم که هرگز بازنگردم!

۲۱ شهریور ۱۴۰۵