هشتاد و هفت.

امروز سرِ صبح مکالمه‌ای با معلم‌‌م در راهرو شکل گرفت که اگر یک دقیقه، فقط یک دقیقه بیشتر ادامه پیدا میکرد، خودم را رها میکردم و زار زار برایش اشک میریختم، این روزها مکالمه‌ام با هرکسی طول بکشد برایش گریه میکنم، اشک‌هایم را به حراج گذاشته‌ام بلکه تمام شوند، نمیشوند. کوچه به کوچه و خانه به خانه به دنبالِ کمک میگردم و هیچکس نه از اشک‌های دخترکی نازک‌نارنجی استقبال میکند و نه از حرف‌هایش.

هشتاد و هشت.

"ما نمیتوانیم طرزِ فکرِ کسی را تغییر دهیم" تا فهمیدنِ جمله‌ای که امروز به زبانِ شخصِ مقابلم میامد چه راه‌هایی طی شد؟ من از کی فهمیدم نمیتوانم همه را به راهِ خودم بکشم و همه را حامیِ خودم نگه دارم؟. از تو ممنونم. ممنونم که به من یاد دادی نمیتوانم طرزِ فکرت را عوض کنم و در برابرِ خودم هم مسئولم که نگذارم طرزِ فکرم را تغییر دهی. از تو متشکرم که حاضر نشدی طرزِ فکرت را کمی، حتی کمی به من نزدیک کنی. این پوست‌کلفتی و جسارتِ احمقانه را تو به من دادی، به من یاد دادی ما نمیتوانیم طرزِ فکرِ کسی را تغییر دهیم.

هشتاد و نُه.

من از تو عصبانی نیستم. یا شاید هستم. از تو، از خودم، از تمامِ روزهایی که به امیدِ یک تغییر گذشتند و تغییر نکردند. از تمامِ دفعاتی که فکر کردم اگر بهتر توضیح بدهم، اگر ارام‌تر حرف بزنم، اگر کمتر بخواهم، اگر بیشتر صبر کنم، بالاخره چیزی در تو تکان میخورَد. نخورد. من برای تغییر دادنِ تو، خودم را به شکل‌های مختلفی دراوردم. یک روز دخترِ ارامی بودم که چیزی نمیخواهدو روزِ دیگر دخترِ عصبانی‌ای که دیگر نمیتواند. یک روز با منطق امدمو یک روز با اشک و یک روز با سکوت. هیچ‌کدام از این‌ها تو را به جایی که من ایستاده بودم نزدیک نکرد.

پ.ن: اصلا نمیخواهم با نوشته‌هایم حسِ بدی را منتقل کنم، من را ببخشید، هیچ چیز جز نوشتن ندارم.

۲۳ شهریور ۱۴۰۵