برو
نود و سه.
امشب میگفتند رفتهای. اگر اوضاع اینطور نبود قول میدهم که بال درمیاوردم! بال درمیاوردم و پرواز میکردم تا همانجا که تو رفتهای و از دور نگاهت میکردم و بازمیگشتم، بازمیگشتم و مینسشتم تا خبرِ بعدیِ رفتن و امدنت به گوشم برسد و انوقت که یحتمل اوضاع از این وحشتناکی به در امده بود، از اینکه دور و دورتر شدهای بال درمیاوردم. بال درمیاوردم، بالهایی سفید و بزرگ که شهر را در بر بگیرد. کاش دورتر و دورتر بشوی. انقدر دور که هرگز دستم به تو نرسد و دلیل جبرِ جغرافیاییِ بینمان باشد.
نود و چهار
امروز صبح، چند دقیقهای در چادرِ گلریزم مُچاله شدم و چیلیک چیلیک اشک ریختم، بعدش چادر را تا کردم و جانماز را بستم و گرفتم خوابیدم. اما حدس میزنم اگر اوضاع کمی از اینی که هست بیریختتر شود، صبحِ بعدی که در چادرِ گلریز مُچاله شوم هرگز چادر را از سر در نیاورم، انقدر چادر به سر اشک میریزم که از چیلیک و چیلیکِ اشکهایم برکه بسازم و خدا دلش به حالم بسوزد.
نود و پنج.
تو همیشه غُر میزدنی که من چرا اینهمه میخواهم بروم، از خانه، از مهمانی، از جمع، از شهر، من همیشه انکار میکنم که نه همیشه اینطور نیست، اما حالا دقیقا همینطور است. تمام تقصیر ها را به گردن میگیرم و میروم، دیگر نیاز نیست به دنبالِ رهگذری بگردی و مدالِ تقصیر بر گردنش بیاویزی، میتوانی بقالِ سرِ کوچه و فروشندهای که سالها پیش به من کتاب میفروخت و دوستهای سالها پیشم را رها کنی. من خودم همهی تقصیرها را بر گردنم میاویزم. میروم و سعی میکنم از یاد ببرم که طاهره میگفت "من فکر میکردم اونی که میمونه تویی". رها میکنم، رها میکنم و میروم و از" کسی که میماند" بودن انصراف میدهم!
۲۷ شهریور ۱۴۰۵