تنهاییم جوشید!
نود و شش.
کاش اسبِ تکشاخِ بالدار بودم. ان وقت تنها کسانی که وجودم را باور میکردند بچههای کوچکی بودند که برای پریدن در استخرِ توپ روز شُماری میکنند. و گاهی دخترکی برایم از روزش سخن میگفت و من بی ان که وجود داشته باشم به حرفهایش گوش میدادم و همراهش برای کفشهای تَق تَقی جدیدش ذوق میکردم و برقِ چشمهایش را میدیدم. سر اخر هم اگر خیلی خسته بودم و دیگر به انجایم رسیده بود، بالهایم را باز میکنم و میروم روی ابرها دراز میکشم و از ان بالا به دخترک که با کفشهای جدیدش به خانهی مادربزرگش میرود چشم میدوزم.
نود و هفت.
موهایم را دو گیس کردم و سُرمه به چشم نکشیده، بُریدمشان. صبحی که در عالمِ خواب و بیداری دست به موهایم بُردم و زود به انتهایش رسیدم گریهام گرفت. مامان فکر میکند وقتی میتوانم از اینهمه مویی که اینهمه برای نگهداشتنش زحمت میکشم بگذرم پس حتما میتوانم از این شهر و هرچیزی که بخواهم دل بکنم، مامان میترسد. من هم.
نود و هشت.
امروز از ورودیِ مترو تا کلید انداختن و باز کردنِ درِ خانه، فکر کردم نجاتدهنده واقعا کیست؟ چیست؟ چه چیز و چه کَس ادمی را از منجلابِ فکر و خیالهای بیسر و ته بیرون میاورد؟. شب همهچیز عذاباور و وحشتناک است و دنیا تقریبا به اخر رسیده و صبح که طاهره را میبینم همهچیز به روالِ عادی و فوقالعاده جینگیلی مستون برمیگردد. و جدی اِقرَأ مِن عَينَيَّ إِلى أَيِّ مَدىً مِن قَلَقِ هٰذا العالَمِ أُحِبُّكَ.
نود و نُه.
تو تنهایی، من تنهایم، پس سرِ دل صبر بگذار تا تنهاییات دم بکشد! من نمیگویم، این را عماد مرتضوی نوشته بود. اما هرچه گشتم در نوشتههایش به اینکه تنهایی زود دَم است یا نه نرسیدم! پس کِی دَم میکشد؟ اقای مرتضوی تنهاییام دارد میجوشد. و دیگر به درد نمیخورد!
۲۸ شهریور ۱۴۰۵