اینجا که تو نیستی.
صد.
کاش امروز بود که با بچهها از کوه لیز میخوردیم پایین و میرسیدیم به سر درِ شهرک و به لباسهای پاره و خاکی و دست و پای خونین و مالینمان میخندیدیم. کاش امروز بود که تنها دردی که متحمل میشدیم دردِ زانوی خراشیده و صدای بلندِ بابا بود. کاش امروز بود که میتوانستیم به همان دردِ زانوی خراشیده و صدای بلندِ بابا بخندیم و بدویم تا به الاچیقها برسیم و سر اخر، مسیرِ کوه تا خانه را خوابمان ببرد.
صد و یک.
سلام سبا. دل بکن و برو. حالا هرکسی رو به رویم بنشیند و از رفتن بگوید، نه نمیاورم. خیلی وقتِ پیش فاطمه گفته بود "کاش میشد وطنم رو مثل شقایق ریز ریز میکردم و مینداختم دور". ان روز فکر میکردم برای رفتن و دل کندن حتما باید این شقایق را ریز ریز کنی، اما تو برو، برو و این شقایق را جایی میانِ صفحات کتابت پنهان کن، بگذار تا همیشه ان میان بماند، سالمِ سالم. اما برو. اگر فکر میکنی بهتر است دل بکن و برو. این شقایقی که اینهمه دوستش داریم را هم سالم نگهدار.
صد و دو.
تمامِ عکسهای در البومِ این خانه، پذیرای تو هستند، پذیرای تو بودند. البوم را که باز میکنم تو چشم به کیکِ تولدِ هشت سالگیات دوختی، انجا که من نبودم. صفحهی بعد است که تو سوار بر دوچرخهی جدیدِ زنگدار در شش سالگیات کنارِ حیاط ایستادهای، انجا که من نبودم. صفحهی اول طوری خندیدهای که انگار همهچیز بر وفق مُراد بوده و خب چه چیزی میتواند بر وفقِ مُرادِ کودکِ یک ساله نباشد؟. کنارِ قابِ عکسی که هنوز بر دیوار است، انجا که من نبودم. چند صفحهی بعد تولدِ دوازده سالگیات تمامِ دست و بالت با خامهی کیک نقاشی شده، انجا من بودم. حالا من هستم، تولدِ سیزدهسالگیام شمعِ کیک را فوت میکنم، انجا که تو نیستی. برای اولینبار قرمهسبزی پختهام و سفره انداختهام تا مهمانها بیایند، انجا که تو نیستی. استرسم را سرکوب میکنم و بلند میشوم و وارد سالنِ کنکور میشوم، انجا که تو نیستی. حالا در روزهای اغازینِ جوانیام در زیرپلهی خانه نشستهام و البوم را ورق میزنم. اینجا هم تو نیستی. لبخندِ تو را چند صباحیست ندیدم، یک بارِ دگر خانهات اباد بگو سیب.
۳۰ شهریور ۱۴۰۵