هزار تکهی نامساوی
سلام. به نظرِ شما هم در نوشته هایم اغراق میکنم؟ اغراق میکنم که عنقریب است هزار تکه شوم؟ نمیدانم. امروز پس از سیوشش رَج، شالگردن را شکافتم. چون از رَجِ دوازدهم احساس میکردم دارم کج میبافم، نمیدانم چرا همانجا نشکافتم، چرا انهمه ادامه دادم بعد شکافتم؟ گمانم چون دیگر نمیتوانستم احساسم را نادیده بگیرم که بگویم "نه بگذار تا تهش ببافم تمام شد صاف میشود!" معلوم است که نمیشود. از همان رَج دوازده میدانستم اگر همانطور ادامه بدهم و شال را کامل کنم، جایی گردن را میبُرد. ولی همیشه خیال میکنم میتوانم پیش بروم و همهچیز خودبهخود درست شود.
امروز صبح که از خانه رفتم تاج گلهای پلاسیده هنوز در حیاط اقای شهشهانی معلوم بودند، اما شب که امدم برده بودنشان. کارِ خوب را نوههای اقای شهشهانی کردند که نگذاشتند ما پژمردگیِ تاجگلها را ببینیم، از صحنه خارجشان کردند! ایکاش یکی از ان تاج گلها بودم، حالا که پژمردم میبردنم جایی دور، نمیگذاشتند جلوی چشم دیگران پژمردهتر شوم. دیشب فکر کردم چقدر دلم میخواهد طاهره من را در چمدانش پنهان کند و ببردم چلندر. یا فاطمه زیر چادرش قایم کندم ببردم نجف. یا شاید اگر میتوانستم قاطیِ وسایل ماماناینها بروم کربلا خوب میشد. نمیدانم چه میخواهم. از دو روز پیش زندگیام را در این کاموای سبز میبینم! بیست دور گِرد میبافم، میشکافمش. سیوشش رَج شال میبافم، میشکافمش. زندگیام هم دائما میبافم و میشکافم، شرط میبندم کمی دیگر با زندگیام ور برم دور گردنم میپیچد خفهام میکند. نمیدانم چرا ان زمان که رج دوازدهم را میبافتم به اینکه اینقدر کج شده اهمیت ندادم، اگر نمیشکافتم واقعا خودبهخود صاف میشد؟ نمیشد.
۲۵ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۳۸