مثل صفا و مروه
همان دیشب باید جایم را با دخترِ پشتِ میز جگرکی که برقِ چشمانش مثل ستارهی دنبالهدار تا کجاها ادامه پیدا میکرد، عوض میکردم. مینشستم کنار میدان روی صندلیِ پلاستیکیای که کسی ان را برایم عقب کشیده و لقمه را از دستِ ادمِ جلویم میقاپیدم و صدای خندهام را به انسوی قارهها میفرستادم. یا امروز جایم را با پسرک عوض میکردم که مدرسه بگوید اب قطع است که تعطیل میشویم. نمیدانم. اما هیچ دلم نمیخواست امروز مثل از صفا تا مروه و بالعکس از اینور خیابان به انور با گریه و دستهکلید و گوشیتلفن بروم و بیایم تا ادمها را یکجا جمع کنم. هیچ دلم نمیخواست خطوط تلفن قطع بشوند و با صدای جنگنده همه در خیابان بریزند. دفعه قبلی هم هیچ دلم نمیخواست صبح تا شب یک صدا "فالله خیر حافظا وهو ارحم الراحمین" بخوانیم و منتظر باشیم صدای بعدی بخورد وسط فرقِ سَرِمان. ما کجای این داستان تقصیرکار بودیم؟ ایکاش امروز بجای خیابان در کنجِ اتاقِ کوچکِ خانه مامانجون نشسته بودم گریه میکردم و ادمهای مهم را لیست میکردم. ان شب از صدای فر فر و هق هق خودم عاصی بودم که نمیگذارد صدای پدافندها را خوب بشنوم. از طاهره اینها عاصی بودم که رفته بودند. از بابا عاصی بودم که خونسرد بود. از ادمهای بیرون از اتاقِ کوچک که اخبار دنبال میکردند عاصی بودم. از مریم که میخواست برود دهاتِ شوهرش عاصی بودم. از ترافیک جاده که نمیگذاشت طاهره اینها برسند عاصی بودم. ایکاش کنجِ اتاقِ کوچکِ خانه مامانجون نشسته بودم، پیامک میدادم "با هم خداحافظی نکردیم پس زنده میمونیم". یا متنِ بلند بالا مینوشتم که " نه طهران به یغما نمیرود". حالا نمیدانم اگر زنده نماندم یا طهران به یغما رفت چه باید بکنم. ایکاش یک سرِ این داستان تقصیرکار بودیم، انموقع راحتتر در کَتَم میرفت.
پ.ن: عذر مرا بپذیرید که انقدر مشوشم.
۹ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۲۴