پسرک با کارتن قلعه درست کرده و دایناسورهای پلاستیکی‌اش را در قلعه جا داده. ایکاش دایناسورِ پلاستیکی بودم در قلعه‌ی مقواییِ ضدِ ضربه! که بعدتر هم منقرض میشدم. گرچه، حالا در موقعیت فعلی اصلا دلم نمیخواهد بمیرم، یا صدای بعدی انفجار من را هم با خود ببرد. نمیدانم چه میخواهم، گمانم کُپُنِ ایت‌الکرسی‌ها و فالله خیر حافظا خواندن هایم رو به اتمام است! کُپُنِ صدای انفجار و پدافند و هر کوفت و زهرمار دیگر هم؟ یا نه. شاید هردویشان ادامه دارند. من ایت‌الکرسی بخوانم و چیزی نخورَد وسط فرق سرم؟ در هر حال اصلا دلم نمیخواهد کُپُن‌هایم تمام شود. به همه‌چیز فکر میکنم. به خودم، به ادمهایی که هر ثانیه به خودم گوشزد میکنم که زنده‌اند! به ادامه‌ی این خراب‌شده. خراب، شده؟ دیروز مشاورِ مدرسه نوشته بود "خانه را سبز نگه دارید". سبز؟ ببخشید چطور؟ میشود کسی راهنمای این جنگِ کذاییِ دوباره را به دستم بدهد؟ بار قبل ناشی‌تر بودم یا امروز؟ نمیدانم. اما حالا هم مشوش‌م. مثل بارِ قبل؟ کمتر؟ بیشتر؟ نمیدانم. صدای من را از دومین روز جنگ میشنوید. خشم خودم را چطور خالی میکنم؟ با کامنت‌ گذاشتن زیر مطالبِ احمقانه‌ی ادمهای احمق. ایکاش یکی از این احمق‌ها بودم، به قطع زندگی‌ام اسوده‌تر بود. اما امروز ابدا یک احمقِ ناراحت نیستم. چند روز پیش جایی خواندم نوشته بود "ای خونِ بی‌گناه ببینم چه میکنی" و حالا روز دوم این جنگِ کذایی باید مثل ازاده بگویم: "ای خون بی‌گناه دیدم چه میکنی". گرچه کافی نیست. امید دارم این جنگِ کذاییِ دوباره هرچه زودتر به اتمام برسد. زودِ زودِ زود، تا قبل از اینکه کُپُن‌های ایت‌الکرسی و دعاهایم تمام شود و صدای عظیمی بر سرم فرود اید. اگر هم امد، باید بگویم که امروز خوشحال بودم، پس انقدر هم اشکالی ندارد.

۱۰ اسفند ۱۴۰۴

ـ ۱۲۳